به نام خدا
سلام
چطورین بچه ها؟
خوب خدا رو شکر که همه سرحالین.اگه هم خدایی نکرده کسالتی چیزی دارین بعد از خوندن فصل 12 امیدوارم که برطرف بشه:حلقه ی آتش
- وای من که باورم نمی شه ما خودمون تو مراسمش بودیم.
هرمیون این حرف رو می زد.دهان رون هنوز باز مانده بود انگار که همون طور خشک شده باشد.
- درسته ولی اونم یه تیکه سنگ بوده که بشکل دامبلدور در اومده.
هرمیون تقریبا همون سوالهایی را از هری می پرسید که دو ساعت پیش هری از دامبلدور پرسیده بود.این سوال و جوابها تقریبا نیم ساعتی طول کشید تا بلاخره رون به حرف آمد:- آخه چرا نمی خواد کسی چیزی بدونه.
- احمق نباش رون معلومه دیگه اگه ولدمورت بفهمه که اون زندست می فهمه که اسنیپ بهش خیانت کرده و دامبلدور جاسوسشو از دست می ده.
- اینو خودم می دونم هرمیون منظورم اعضای محفل بود.
- راستش فکر کنم دامبلدور احتمال می ده که ولدمورت تو محفل جاسوس داشته باشه.نظر تو چیه هرمیون؟
- خوب من مطمئن نیستم ولی وقتی دامبلدور بهت می گه که به کسی نگو باید به حرفش گوش بدی.
- بهتره دیگه بریم بخوابیم وگرنه همه بهمون مشکوک می شن.
با این حرف رون هر سه از جا برخواستند و هرمیون طلسم را باطل کرد و خداحافظی کرد و رفت.هری در فکر ریگولوس بود که رون به او گفت اگه می خواد بخوابه چراغ رو خاموش کنه.هری هم بلند شد و لباسشو عوض کرد واز توی جیبش بطری خواب بی رویا را درآورد و یک جرعه از آن سر کشید.بلافاصله چشمان هری روی هم رفتند و هری فقط وقت کرد تا خودش رو روی تخت بندازه...
- هری...هری...عجب خوابی رفتی پسر.بلند شو دیگه مگه قرار نیست طلسم های آتشی رو تمرین کنیم.اگه صبحونه ی درست حسابی نخوری نمی تونی تمرین کنی ها.
- چیه رون تو که دستمو کندی.خیلی خوب دیگه بیدار شدم دستمو ول کن.
بعد از صبحانه همه اعضای محفل به طرف تپه های پشت پناهگاه حرکت کردند البته چند نفری از جمله خانوم ویزلی و بیل و فلور توی خونه مونده بودند که در صورت حمله به خونه به بقیه خبر بدهند.وقتی که همه از اون سمت تپه پایین اومدن آقای ویزلی اونا رو نگه داشت و گفت:خب اینجا برای تمرین طلسم آتش جای مناسبیه حالا از همتون میخوام که به حرفای مودی گوش کنید چون اون از هممون توی این کار واردتره.همه ی اعضا دور مودی یه حلقه درست کردن و روی زمین نشستن.
مودی چشم باباقوری با همون صدای خشن و خس خس کنندش شروع کرد:با اجازت آرتور خب همون طور که می دونید ما اومدیم اینجا که طلسمهای آتشزا رو تمرین کنیم تا فردا بتونیم در برابر اینفری ها ازش استفاده کنیم.اولین طلسمی رو که باید تمرین کنیم و می دونم که خیلیاتون بلدین طلسم(( فایروس نیمبوس )) هست.
یکدفعه دست هرمیون رفت بالا و همه تعجب کردن.مودی با هر دو چشمش به هرمیون نگاه می کرد و گفت:چیه هرمیون سوالی داری؟
هرمیون گفت:نه می خواستم بگم که این طلسم یه طلسم قویه که آتش رو می تونه تا 5 متری خودش پرتاب کنه ولی دقت عمل زیادی نداره و گرمایی هم که تولید می کنه به اندازهی 500 درجه است.
مودی نگاهی به جمع کرد ودباره به طرف هرمیون برگشت و گفت:خوب حالا می خوای چند امتیاز بهت بدم هرمیون.
همه ی اعضا خندیدند ولی هرمیون اخم کرد.
- اولا اینجا کلاس نیست که بخوای جواب درسا رو بدی دوما اینجا بیشتر محفل از نوع کار این مطلع هستن ولی خوب بازم دستت درد نکنه که به اونایی که نمی دونستن (و چشمکی به طرف هری و رون زد و انها نیز جوابش را با لبخندی دادند) کمک کردی که بهتر بتونن از این ورد استفاده کنن.
- خب حالا ما به چند تا داوطلب احتیاج داریم که طلسمو روشون امتحان کنیم.
- ریموس این چه حرفیه که میزنی!چرا بچه ها رو می ترسونی.
- بابا شوخی کردم نیمیفادورا.تازه اینا که بچه نیستن و از مرگ هم نمی ترسن که اومدن توی محفل.خب حالا من چندتا آدمک درست میکنم کنم که بتونن مثل اینفریها حرکت کنن.یادتون باشه که هممون باید با هم حمله کنیم که اثر این طلسم زیاد بشه همون طور که هرمیون گفت این طلسم قویه و ممکنه در دفعه ی اول نتونین اونو اجرا کنید و دقت کنید که سر چوبدستی رو به کدوم طرف گرفتین در ضمـ...
- بسه دیگه ریموس چقدر اینا رو نصیحت میکنی!بذار خودشون بلاخره یاد میگیرن باید بتونن در مقابل مرگ از خودشون دفاع کنن.ما هم باید همین طلسم رو تمرین کنیم چون ممکنه توی مواقع حساس نتونیم اجراش کنیم.ریموس به گروه ..... هم خبر دادی.
- آره.
- گروه ... دیگه چیه؟
این سوال رو هری از مودی پرسیده بود ولی آقای ویزلی بجاش جواب داد.
- من توی محفل تغییراتی دادم یعنی نمیشه گفت تغییر فقط برای اینکه کارا رو بهتر اداره کنیم محفل رو به چند گروه تقسیم کردم.گروه ... یعنی اساتید مدرسه رو به سر گروهیه پروفسور مک گونگال توی مدرسه نگه داشتم که از اونجا حفاظت کنن و در سال تحصیلی هم توی مدرسه دانش آموزا رو درس بدن...
یک دفعه هرمیون با صدای بلند پرسید:پس یعنی مدرسه تعطیل نمی شه؟
آقای ویزلی با خوشحالی جواب داد:می دونستم که خوشحال می شید.باید که هیئت امنا تصمیم گرفتن که مدرسه باز بمونه و مزارت خونه هم نتونست جلوشو بگیره گرچه چنین قصدی رو هم نداشت.
هری از این خبر خوشحال شده بود.در واقع حالا دیگر دلیلی نداشت که به مدرسه نرود دیگر دامبلدور نمرده بود که خاطراتش او را آزار بدهد و مطمئنا خود دامبلدور دنبال جاودانه سازها می رفت و ممکن بود که هری را هم با خود ببرد.برای همین تصمیمش را عوض کرده بود.
رون پرسید:گروههای دیگه چی؟اسم اونا چیه؟
- خب رون اسم یکیشـ...
- ریموس اسامی رو بعدا هم می تونن یاد بگیرن فعلا بهتره تمرین رو شروع کنیم.
هیچ کس جرات نکرد روی حرف مودی حرفی بزنه و لوپین با یک تکان چوبدستی 8 ،9 تا آدمک متحرک ظاهر کرد که به آرومی روی دو پاشون حرکت می کردن و تلو تلو می خوردن.اونا به هیچ وجه کوچکترین شباهتی به اینفری های واقعی و ترسناکی که هری توی آن غار وحشت انگیز دیده بود نداشتند.آنها خیلی راحت ورد را به زبان می آوردند و آدمک ها را آتش می زدند در ولی هری اطمینان داشت که به زحمت در مقابل اینفری های واقعی می توند نفس بکشد چه برسد به آنکه بخواهد آنها را طلسم کند.
صدای شدیدی از پشت سر هری آمد که سرش را به اون سمت گرداند.طلسم مودی بیش از اندازه قوی بود و به محظ رسیدن به آدمک آنرا به تلی از خاکستر تبدیل کرده بود.هری که از این قدرت طلسم بشدت تعجب کرده بود برگشت تا خودش هم به اندازه ی کافی تمرین کند و بتواند مثل ماهرترین کاراگاه این چند سال عمل کند...
تا قبل از ظهر همه به اندازه ی کافی روی این طلسم تمرین کرده بودند و هری می توانست با یک ورد 4 آدمک را آتش بزند در حالی که هرمیون 3تا و رون به زحمت 2 تا را آتش میزد.با این حال کسانی مثل لوپین،آقای ویزلی،مودی و شکلبولت هم بودند که با یک ورد 10 تا آدمک را هم خاکستر می کردند.
- ناهار اومد.این صدای رون بود که به بالای تپه اشاره می کرد و با دست روی شکمش می کشید.
خانوم ویزلی همراه فلور و جینی و بیل که معلوم بود از اینکه در خانه مانده بود و نتوانسته بود به محفل بپیوندد ناراحت است داشتند از تپه پایین می آمدند.یک بسته ی پر از غذا هم همراهشان بود.تانکس که انگار از این ورد خسته شده بود گفت:ریموس میشه بعد از نهار یه چیز دیگه تمرین کنیم؟
فرد هم گفت:آره راست میگه.وقتی رون هم بتونه این ورد رو انجام بده باید بدونیم که همه می تونن انجامش بدن.
بعد از اینکه همه غذایشان را خوردند مودی گفت:اگه می خواید در ماموریت فردا پیروز بشیم باید روی وردهای قویتری هم تمرین کنیم.
هری که یاد دامبلدور افتاده بود گفت:اگه بخوایم که یه حلقه ی آتشی دورمون ایجاد بشه از چه وردی باید استفاده کنیم؟
مودی کمی فکر کرد و گفت:یه جادوی پیشرفته هست که خیلی هم مشکله ولی اگه بتونی اونو انجام بدی 100% تضمین می کنه که اینفری ها طرفت نیان.البته اگه این طلسم رو انجام بدی تا زمانی که میخوای حلقه دورت باشه نمی تونی ازچوبدستیت استفاده کنی.حالا اگه همه آماده اید این طلسم رو تمرین کنیم.وردش اینه (( هاتوس رینگوس )) ولی باید بدوند عامل اصلی توی این ورد گرمای وجود خودتونه که باید در اختبار چوبدستیتون قرار بدین پس تا می تونید از این ورد استفاده نکنید چون اگر زیاد ازش استفاده کنید ممکنه باعث بیهوشی یا حتی مرگتون بشه.من قبل از اینکه تمرین رو شروع کنیم مقداری شکلات داغ ظاهر میکنم(و چوبدستی خود را تکان محکمی داد) که اگه حس کردین گرمای بدنتون رو از دست دادین ازش بخورید.خوب حالا همه از هم فاصله بگیرن و این ورد رو تمرین کنید.
هری از رون و هرمیون فاصله گرفت و به گوشه ای رفت چوبدستی خودش را در دستش محکم فشار می داد و سعی می کرد که گرمای دستش را به چوبدستی منتقل کند و فریاد زد (( هاتوس رینگوس )) فریادهای مشابهی هم از اطرافش بلند شد ولی چیزی که دور بدنش را گرفته بود بجای یک حلقه ی سرخ آتشی یک حلقه ی سیاه دودی بود که مانند یک ابر جلوی دیدش را گرفته بود.وقتی که اثر دود از بین رفت دید که خیلی ها مانند او از پس این ورد در بار اول بر نیامده اند.در واقع بجز آقای ویزلی و لوپین و مدی کس دیگری نتوانسته بود این ورد را بطور کامل انجام بدهد.
مودی از اینکه فقط عده ی معدودی توانسته اند این ورد را انجام بدهند عصبانی شده بود سر شکلبولت و تانکس فریاد می زد که چه گونه با این قدرت کم جادویی به آنها اجازه ی کاراگاه شدن را داده اند.هری از این فرصت استفاده کرد و مقداری از کاکائوی داغ خورد تا دوباره بتواند ورد را تمرین کند.
در تلاش چهارم هری توانسته بود حلقه ی پر نوری از آتش را بدور خود ایجاد کند که تحسین همه را بدنبال داشت.
آنها تمام بعد از ظهر را تمرین می کردند تا بلاخره وقتی برای سیزدهمین بار شکلاتشان تمام شده بود لوپین به زور مودی را راضی کرد که همه ی اعضا به اندازه ی کافی تمرین کرده اند و نوبت استراحت است.انها خدشان را جلوی در پناهگاه ظاهر کردند و آقای ویزلی رمز ورودی را گفت و همه وارد شدند.در یک لحظه هری متوجه چیز سرخ رنگی شد که از پشت سرش گذشته بود بنابر این کمی معطل کرد تا همه وارد خانه شوند و خودش به تنهایی بیرون خانه به طرف فوکس به راه افتاد.او به پرنده ی زیبا نگاهی انداخت و نامه ای که در چنگش بود را درآورد.فوکس هم آوای کوتاهی سر داد و رفت.
هری به نامه نگاهی انداخت روی آن چیزی ننوشته بود ولی وقتی که هری دستش را روی آن کشید دستخط دامبلدور روی آن ظاهر شد:(( امشب ساعت 12 همون جا میتونی اینجا ظاهر بشی ولی باید به آبنبات لیمویی هم فکر کنی ))...
خب امیدوارم که خسته نشده باشید.
منتظر نظراتتون هستم.یادتون باشه که من اینو با خون جیگر نوشتم پس تو رو به خدا نظراتتون پر بار باشه(هم از نظر کمیت و هم کیفیت).


