تبليغاتX
هری پاتر و زندگی شکسته شده
هری پاتر و زندگی شکسته شده
کتاب (احتمالی) هری پاتر
فصل 11 آمادس... یکشنبه بیست و دوم آبان 1384 9:52

به نام خدا

دوباره سلام

بی معطلی فصل 11: اخبار جدید

 

 

هری هری تا حالا کجا بودی ما خیلی دونبالت گشتیم.وای خدا جون چه فکرایی که نکردم.خدا رو شکر که سالم هستی...اینها حرفهایی بود که تند تند از دهن خانوم ویزلی بیرون می اومد و حتی به هری اجازه ی لب باز کردن هم نمی داد.هری که دیگه کم کم داشت عصبانی می شد گفت:تو رو خدا خانوم ویزلی،بذارید منم حرف بزنم آخه مگه من بچم که می ترسید گم بشم یا شاید فکر می کنید که نمی تونم از خودم مراقبت کنم.

این دفعه لوپین حرف هری رو قطع می کرد:نه هری منظور مالی این نبود،ولی تو باید بدونی که در این جور مواقع حتی ما هم بدون خبر دادن به کسی از هم جدا نمی شیم آخه خیلی خطرناکه هر لحظه امکان حمله بهمون وجود داره به هرحال خدا رو شکر که زنده و سالمی پس دیگه جای نصیحت نیست مالی.جمله ی آخر رو به خانوم ویزلی گفت که دوباره می خواست هری رو توبیخ کنه.همین که هری می خواست بره سمت اتاقش دستی شونش رو گرفت و اونو نگه داشت:هنوز یه مسئله ی دیگه باقی مونده پاتر.این صدای مودی بود که به لحن تحکم آمیزی هری رو نگه می داشت.

همه طرف مودی برگشتن وبه اون زل زدن.آقای ویزلی با تعجب پرسید چیزی شده مودی.ولی مودی به جای اینکه به آقای ویزلی جواب بده رو به رون کرد و گفت:یه سوال ازش بپرس که ببینیم این هری واقعیه یا یه مرده خور با معجون پیچیده.هری که یاد صحبت دامبلدور افتاده بود و فهمیده بود که این روش چقدر به او کمک کرده بود گفت:راست میگه زود باشید دیگه همه باید اصول ایمنی رو رعایت کنیم.رون با اینکه از این حرف هری تعجب کرده بود کمی فکر کرد و پرسید که:پارسال لاوندر برای هدیه ی کریسمس بهم چی داد؟هری گفت:یه گردن آویز قلبی شکل که روش نوشته بود عزیزم.رون هم گفت:و من هم اون رو یه راست انداختم توی زباله دونی.فرد گفت:با وضع مالی که داشتی این کارت خیلی عجیب بوده و جرج ادامه داد:آره و این نشون دهنده ی عشق پاکت نسبت به هرمیون بوده. و همه شروع کردن به خندیدن حتی مودی هم یه لبخند زد و گفت دیگه مطمئن شده که هریه واقعیه و می تونن برن.

همین که از دست مودی خلاص شدن هری رون و هرمیون رو کشید یه کنار و گفت که براشون خبرای مهمی داره.

هرمیون گفت:اتفاقا ما هم سوالای زیادی داریم که باید ازت بپرسیم ولی بذار مهمونا رو بدرقه کنیم اونوقت با هم می ریم بالا تا اخبارتو بشنویم.

هری دید که حرف حساب جواب نداره گفت باشه.

اول از همه دوستای بیل بودن که می خواستن برن بعد از اون کم کم دوستای فلورهم رفع زحمت کردن چون می خواستن با هم به فرانسه برن. بعدش نوبت رفقای آقا و خانوم ویزلی بود که برن و پدر ومادرهرمیون هم به همراهی دو تا کاراگاه به سمت خونشون رفتن.آقای ویزلی کاراگاهها رو مرخص کرد و تنها کسایی که تو خونه مونده بودن اعضای محفل بودن.آقای ویزلی گفت:اگه خوابتون نمی اد یه دونه جلسه ی کوچولو بگیریم که هممون از اخبار جدید باخبر بشیم.

دل هری تو سینش فرو ریخت.با خودش گفت حتما یکی موقع صحبت کردن با رون و هرمیون گوش وایساده بوده و فهمیده که هری خبرای جدیدی داره.وقتی به رون و هرمیون نگا کرد فهمید که اونا هم تعجب کردن.در حالی که هری دنبال موردی می گشت که بجای خبرای اصلی به محفل بگه آقای ویزلی گفت:خوب حالا که همتون موافقین باید بگم که ریموس موارد جدیدی درباره ی تلاش اسمشونبر برای جمع آوری اینفریها پیدا کرده که بهتره خودش برامون توضیح بده.

دل هری آرام گرفت.منظور آقای ویزلی اخبار او نبود و کسی هم نفهمیده بود که او کجا رفته بود.

لوپین شروع کرد:درسته طبق تحقیقاتی که کردیم فهمیدیم که ولدمورت می خواد دوباره ارتش سابقشو داشته باشه منظورم همون جسدهای متحرکه من تو کتابایی که در این مورد خوندم فهمیدم که تنها راه نابود کردن اونا سوزوندن اوناس برای همین فکر کنم که باید بریم به مخفیگاهشون که و اونا رو نابود کنیم قبل از اینکه به مردم حمله کنن.

آقای ویزلی گفت:خوب حالا رای گیری می کنیم.هر کی با نظر ریموس موافقه دستشو ببره بالا.

همه ی دستها بالا رفتند.آقای ویزلی ادامه داد:خوب تصویب شد پس به نظر من فردا رو تمرین طلسمهای آتشی می کنیم و پس فردا می ریم جایی که ریموس پیدا کرده.حالا هم هممون باید بریم بخوابیم وگرنه نمی تونیم فردا رو درست تمرین کنیم.

آقای ویزلی بلند شد و پشت سرش بقیه ی اعضای محفل بلند شدند و از هم خداحافظی کردند و هر یک به طرف خونه هاشون حرکت کردند.

هری،رون و هرمیون هم به طرف اتاق رون رفتند که با هم صحبت کنند.وقتی هری در رو پشت سرشون بست به هرمیون گفت:می تونی یه کاری بکنی که کسی صدامون رو نشنوه.هرمیون هم بلند شد و عصاشو بطرف در گرفت و زیر لب وردی خوند و دوباره اومد نشست.

-چی کار کردی هرمیون؟

-این یه ورد نسبتا قویه که نمیذاره کسی صدامون رو بشنوه مثل همون کاری که مامانت برای جلسه های محفل انجام میده و دیگه گوشهای گسترش یابنده ی فرد و جرج هم نمی تونن بیان داخل و به حرفامون گوش بدن.خوب حالا بگو ببینم هری کجا رفته بودی؟

 

اینم از فصل 11 پوست خودمو کندم تا بتونم داستانی بنویسم.امیدوارم خوب شده باشه.برای فصل بعد نظر بدید تا ببینم چی می شه.

شاید تا یکی دو هفته ی دیگه نتونم آپ کنم.به هر حال اگه یه دفعه نتونستم بیام بالا از دستم ناراحت نشین.چون درسام خیلی سنگین شده این آناتومی داره ذره ذره آبم می کنه.ولی فکر نمی کنم که برای فصل بعد بیشتر از یه هفته معطل بشین خدارو چه دیدین شایدم جوگیر شدم همین فردا براتون گذاشتم.

پس فعلا خداحافظ.

نوشته شده توسط سعید | موضوع: | لینک ثابت |

لينك باكس پنگوين Penguin Linksbox


 
Copyright © 2006 - Site bus: سعید & Designer: Hessam Sedaghati