تبليغاتX
هری پاتر و زندگی شکسته شده
هری پاتر و زندگی شکسته شده
کتاب (احتمالی) هری پاتر
فصل 10 چهارشنبه یازدهم آبان 1384 10:10

به نام خدا

سلامی چو بوی خوش ...(جای خالی رو با هر چی خودتون دوست دارید پر کنید)

امیدوارم از فصل 9 کمال استفاده رو برده باشید.

حالا نوبتی هم که باشه نوبت فوتبالیسـ...چیز... ببخشید نوبت فصل 10 هستش که براتون میذارم حالشو ببرید:

1.وقتی که هری حرفای اسنیپ رو سبک سنگین می کنه می بینه با عقل جور در میاد واسه همین دیگه از اسنیپ سوالی نمی پرسه و رو به دامبلدور می کنه و میگه که حالا قضیه ی جاودانه سازها چی شد؟چون اونی رو که با هم از تو قدح درآوردن تقلبی بوده و یکی قبل از اونا بهش رسیده.دامبلدور وقتی میفهمه که اون جاودانه ساز تقلبی بوده اول یه کم فکر می کنه و به هری میگه که چیز دیگه ای توی جاودانه ساز نبود؟ و هری ماجرای نامه ی مرموز رو برای دامبلدور تعریف می کنه و میگه که آخر نامه بجای امضا نوشته ر.ا.ب.

2.اسنیپ که معلوم بود تحت تاثیر قرار گرفته به دامبلدور میگه که دیدید گفتم ریگلوس رو خودش نکشته...هری که منظورش رو نمیفهمه از اسنیپ می پرسه که آیا در مورد ر.ا.ب نظری داره.اسنیپ هم فقط با نگاه تحقیر امیزی بهش نگا می کنه و بقیش رو میذاره به عهده ی دامبلدور.دامبلدور شروع میکنه به صحبت کردن(اینجاشو نمیشه داستانی ننوشت):هری،این داستان برمی گرده به حدود 27 سال قبل وقتی که من برای اولین بار ریگلوس بلک رو دیدم.اون هم مثل بقیه ی سال اولی ها اومده بود به هاگوارتز تا کلاه گروهبندی اونو تو یکی از گروهها بندازه ولی یه اتفاق عجیب اونجا افتاد که متاسفانه برادرش،سیریوس به همراه پدرت اونو ندیدند بخاطر اینکه هردوشون توی بازداشت بودند.وقتی که نوبت ریگلوس شد که کلاه رو روی سرش بذاره کلاه از روی سرش افتاد.دوباره وسه باره هم از سرش افتاد تا وقتی که همه متعجب شده بودند بلاخره در بار پنجم وقتی که پروفسور مک گونگال کلاه رو محکم روی سرش گرفته بود کلاه اول گفت گریفنـ...ولی بعد نظرش رو عوض کرد و گفت اسلایترین.اون موقع هیچ کس متعجب نشد که چرا کلاه نظرش رو عوض کرده چون همه فکر می کردند این یه چیز عادیه ولی فقط من به فکر فرو رفتم چون تا به حال سابقه نداشته بود که کلاه اینجوری کنه(هری می خواست چیزی بگه ولی دامبلدور دستش رو به اشاره ی اینکه ساکت باشه بالا برد)می دونم هری که برای تو هم اتفاق افتاده ولی مورد تو یه مورد معمولی بوده چون کلاه هیچ چیزی رو بلند نگفته بود و من فکر کنم که برای بعضی افراد این اتفاق می افته که کلاه بهش دو یا چند گروه رو پیشنهاد بده آخه کلاه گروهبندی می خواست خود من رو توی ریونکلاو بندازه ولی من هم مثل خودت بهش اصرار کردم که منو توی گریفندور بندازه... خوب بگذریم میگفتم که تا حالا هیچ وقت موردی مثل مورد ریگلوس پیش نیومده و من هنوز علتش رو نمی دونم،حتی چندین بار می خواستم از خود کلاه اینو بپرسم ولی چون دیدم حسابی مشغول شعر گفتنه روم نشده.بهر حال این اولین اتفاق عجیب در مورد ریگلوس بود ومن از دور اونو زیر نظر گرفتم حتی چند بار از سیریوس دربارش پرسیدم ولی فهمیدم که سیریوس علاقه ای به کنجکاوی در مورد خانوادش نداره.چند ماه بعد فهمیدم که اون در مورد جادوی سیاه استعداد فراوانی داره و این با وجود خانواده ی اصیلش تعجب زیادی نداشت در واقع چیزی که برام عجیب بود این بود که می دیدم گاهی اوقات بدور از چشم دیگران به بقیه ی دانش آموزا که معمولا هم هم گروهیش نبودن کمک می کرد،در واقع اون قلب مهربونی داشت که اصلا با قدرتش در مورد جادوی سیاه جور در نمی اومد گرچه حالا یه نمونه ی دیگه از اونو پیدا کردم،سوروس رو میگم(هری باور نمی کرد که چنین چیزی را دیده باشد ولی دید که صورت اسنیپ کمی سرخ شده است)...ولی این تنها موارد استثنایی در موردش نبود در واقع وقتی که سوروس بهم خبر داد که اون هم به جمع مرگخوارها پیوسته خیلی خیلی برام غیر قابل قبول بود چون با قلبی که اون داشت امکان نداشت بتونه شکنجه شدن کسی رو ببینه چه برسه که خودش این کارو بکنه.ولی چیزی که بیشتر از همه نظرم رو به خودش جلب کرد این بود که اون از وردهایی استفاده می کرد که من تا اون موقع نشنیده بودم یعنی اول فکر می کردم که اونا رو از توی کتابای سیاه یاد گرفته ولی وقتی مطالعه ام رو زیادتر کردم دیدم که هیچ کس قبل از خودش از اونا استفاده نکرده و مطمئن شدم که وردها رو خودش اختراع کرده واین برای یه پسر بچه ی 12-11 ساله خیلی تعجب آور بود حتی خود من هم اولین وردی رو که ساختم در سن 15 سالگی بود...اهم اهم .این صدای اسنیپ بود که دامبلدور را به خودش آورد

اسنیپ گفت:میشه این بچه رو دیگه راهی کنید پرفسور چون الان دیگه مراسم عروسی تموم شده و همه دنبالش می گردن .

دامبلدور که معلوم بود از گذشت زمان غافل شده بود از جا پرید وگفت:آهان...بله...بله...هری،تو دیگه باید بری همون جور که سوروس گفت دیگه داره دیر میشه ولی قبل از رفتنت باید یه چیزی بهت بدم.

دامبلدور دست توی ردایش کرد ویه شیشه ی بیضی شکل در آورد که توش مایع ارغوانی رنگی بود که برای هری آشنا بود:اینو بگیر هری یادت باشه که جون سوروس در خطره و تو باید ذهنتو وقت خواب کاملا خالی کنی که می دونم با وجود این همه چیزی که امشب برات اتفاق افتاد برات سخته و برای همین بهت یه شیشه معجون خواب بدون رویا میدم که قبل از خواب بخوری ولی بقیه ی شبها باید خودتو چفت کنی .این کار اصلا سخت نیست اگه یه کم تمرین کنی یاد می گیری بهتره از مودی بخوای که بهت تمرین بده و یادت باشه هر وقت احساس خواب آلودگی کردی یه کم موسیقی گوش کنی تا از فکرای دیگه راحت بشی .پس فعلا خداحافظ هری و یادت باشه که در مورد امشب به هیچ کس چیزی نمی گی البته نمی تونم مجبورت کنم که به رون وهرمیون چیزی نگی.در ضمن تاریخ بعدی ملاقاتمون رو خودم بهت خبر می دم.

هری از جاش بلند شد وبا هردو خداحافظی کرد و به سمت پله ها رفت.گرچه وقتی که می رفت گوشاشو تیز کرده بود که ببینه اسنیپ داره چی میگه:پرفسور میشه جلوی اون پسره از اسم کوچیکم استفاده نکنید...چه عیبی داره سوروس تو هنوز نتونستی اون خاطرات رو از ذهنت پاک کنی.تو هم جلوی هری منو آلبوس صدا کن من اینجـ...همین که هری چوبدستیشو به دریچه زد و گفت ((آب نبات لیمویی)) و از زیر زمین بیرون اومد صداشون هم قطع شد و هری مطمئن بود که اونجا رو دامبلدور جادو کرده که کسی از وجودشون با خبر نشه.

3.همین جور که هری برای رسیدن به پناهگاه سرعتش رو زیادتر می کرد سوالهای زیادتری هم به فکرش می رسید که می تونست در دیدار بعدیش از دامبلدور بپرسه.وقتی که به پناهگاه رسید دید که دیگه مراسم عروسی و رقص تموم شده و مهمونا در حال رفتن هستند.هری زود خودشو به دستشویی می رسونه و شنل رو از سرش در میاره و از دستشویی بیرون میاد که دوقلوها جلوش سبز می شن:ا،هری...تا حالا کجا بودی ما تمام خونه رو دنبالت گشتیم.نکنه رفته بودی هوا خوری.

اولا که دستشویی بودم.دوما به شما چه که من رفته بودم هواخوری یا نه.سوما چی کارم داشتید؟

اولا مگه ناراحتیه معده داری که یه ساعته توی دستشویی هستی دوما مگه نمی دونی اینجا پرسه زدن خطرناکه سوما ما می خواستیم بهت بگیم که...

وای هری بلاخره پیدات شد.این صدای خانوم ویزلی بود که از پشت فرد به طرفش می اومد.

آخیش...تمومش کردم(البته دست خودم هم شکست از بس نوشتم)بابا یکی نیست بگه بیکاری می شینی این قدر مطلب می نویسی میندازی تو این وبلاگت که یه پول سیاه هم نمی ارزه.آخه کسی اینجا نظر نمی ده که تو اینقدر وقتتو تلف می کنی.مثلا همین الان بایستی برم استخوان شناسی بخونم که هفته ی دیگه استاد آزمون می گیره.ولی یه ساعته جلوی کامپیوتر نشستم هی که مامانم میگه بلند شو میگم الان تموم میشه.حالا که می بینم کسی نظر نمی ده شیطونه می گه همین الان بزن سر حذف وبلاگ هم خودمو راحت کنم هم شما رو.

می خوام یه نظرسنجی دیگه بذارم که ادامه دادن یا ندادن داستان به اون بستگی داره پس زود نظراتتون رو برام بفرستید.

فعلا خداحافظ.

نوشته شده توسط سعید | موضوع: | لینک ثابت |

لينك باكس پنگوين Penguin Linksbox


 
Copyright © 2006 - Site bus: سعید & Designer: Hessam Sedaghati