به نام خدا
سلاممو خوردم...
با اینکه هنوزم حالم جا نیومده ولی منم بعضی وقتها باید مثل دامبلدور افکارم بریزم توقدحم(وبلاگم) که سرریز نکنه:
1.بعد از اینکه هری و رون و هرمیون عضو محفل شدن از خیلی از مسائل مهم باخبر می شن مثل اینکه خونه ی مالفوی ها کاملا تخلیه شده و یه محافظ جادویی خیلی قوی از خونه ی ریدل تو لیتل هنگتن مراقبت می کنه.
2.هری احتمال می ده که یکی از جاودانه سازها اونجا باشه چون دامبلدور گفته بود که ولدمورت جاودانه سازها رو جایی مخفی می کنه که قبلا اونجا آدم کشته باشه.
3.این موضوع رو با رون و هرمیون درمیون میذاره.اونا هم با این نظر موافقن گر چه کمک دیگه ای نمی تونن بکنن.
4.فرداش که قراره عروسی باشه اتفاقهای عجیبی پشت سر هم می افته اول صبح که از خواب پا میشه یه نامه بالای سرش می بینه بعد از پشت پنجره چندتا پر قرمزو می بینه که بسرعت رد میشه ولی چون عینکش رو چشماش نبود نمی فهمه که چی بوده.نامه رو نگا می کنه توش نوشته((باور کن)).وبازم معنیش رو نمی فهمه ملی دستخط به نظرش آشناتر می آد.بعدش خانم ویزلی زود می آد تو وبهش می گه که علی رغم خواستش باید بهش بگه چون حالا توی محفله واسش ماموریت دارن که وقتی قیافه ی بهت زده ی هری رو می بینه فکر می کنه از حرف اون متعجب شده در صورتیکه اون وقتی اسم محفل رو می شنوه یاد دستخطی می افته که دو سال پیش مودی داد دستش تا از بر کنه بعد یاد اون جونور قرمز می افته وبعد یاد پارسال که تو راه خونه ی اسلاگهورن دامبلدور می گه از مربای تمشک خوشش می آد...وبعد یه نگا به نامه می کنه و باور میکنه.
آخیش... راحت شدم...بقیش واسه بعد البته اگه واسه ی کسی اهمیت داره.


