تبليغاتX
هری پاتر و زندگی شکسته شده
هری پاتر و زندگی شکسته شده
کتاب (احتمالی) هری پاتر
فصل 12 پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384 23:51

به نام خدا

سلام

چطورین بچه ها؟

خوب خدا رو شکر که همه سرحالین.اگه هم خدایی نکرده کسالتی چیزی دارین بعد از خوندن فصل 12 امیدوارم که برطرف بشه:حلقه ی آتش

- وای من که باورم نمی شه ما خودمون تو مراسمش بودیم.

هرمیون این حرف رو می زد.دهان رون هنوز باز مانده بود انگار که همون طور خشک شده باشد.

- درسته ولی اونم یه تیکه سنگ بوده که بشکل دامبلدور در اومده.

هرمیون تقریبا همون سوالهایی را از هری می پرسید که دو ساعت پیش هری از دامبلدور پرسیده بود.این سوال و جوابها تقریبا نیم ساعتی طول کشید تا بلاخره رون به حرف آمد:

- آخه چرا نمی خواد کسی چیزی بدونه.

- احمق نباش رون معلومه دیگه اگه ولدمورت بفهمه که اون زندست می فهمه که اسنیپ بهش خیانت کرده و دامبلدور جاسوسشو از دست می ده.

- اینو خودم می دونم هرمیون منظورم اعضای محفل بود.

- راستش فکر کنم دامبلدور احتمال می ده که ولدمورت تو محفل جاسوس داشته باشه.نظر تو چیه هرمیون؟

- خوب من مطمئن نیستم ولی وقتی دامبلدور بهت می گه که به کسی نگو باید به حرفش گوش بدی.

- بهتره دیگه بریم بخوابیم وگرنه همه بهمون مشکوک می شن.

با این حرف رون هر سه از جا برخواستند و هرمیون طلسم را باطل کرد و خداحافظی کرد و رفت.هری در فکر ریگولوس بود که رون به او گفت اگه می خواد بخوابه چراغ رو خاموش کنه.هری هم بلند شد و لباسشو عوض کرد واز توی جیبش بطری خواب بی رویا را درآورد و یک جرعه از آن سر کشید.بلافاصله چشمان هری روی هم رفتند و هری فقط وقت کرد تا خودش رو روی تخت بندازه...

- هری...هری...عجب خوابی رفتی پسر.بلند شو دیگه مگه قرار نیست طلسم های آتشی رو تمرین کنیم.اگه صبحونه ی درست حسابی نخوری نمی تونی تمرین کنی ها.

- چیه رون تو که دستمو کندی.خیلی خوب دیگه بیدار شدم دستمو ول کن.

بعد از صبحانه همه اعضای محفل به طرف تپه های پشت پناهگاه حرکت کردند البته چند نفری از جمله خانوم ویزلی و بیل و فلور توی خونه مونده بودند که در صورت حمله به خونه به بقیه خبر بدهند.وقتی که همه از اون سمت تپه پایین اومدن آقای ویزلی اونا رو نگه داشت و گفت:خب اینجا برای تمرین طلسم آتش جای مناسبیه حالا از همتون میخوام که به حرفای مودی گوش کنید چون اون از هممون توی این کار واردتره.همه ی اعضا دور مودی یه حلقه درست کردن و روی زمین نشستن.

مودی چشم باباقوری با همون صدای خشن و خس خس کنندش شروع کرد:با اجازت آرتور خب همون طور که می دونید ما اومدیم اینجا که طلسمهای آتشزا رو تمرین کنیم تا فردا بتونیم در برابر اینفری ها ازش استفاده کنیم.اولین طلسمی رو که باید تمرین کنیم و می دونم که خیلیاتون بلدین طلسم(( فایروس نیمبوس )) هست.

یکدفعه دست هرمیون رفت بالا و همه تعجب کردن.مودی با هر دو چشمش به هرمیون نگاه می کرد و گفت:چیه هرمیون سوالی داری؟

هرمیون گفت:نه می خواستم بگم که این طلسم یه طلسم قویه که آتش رو می تونه تا 5 متری خودش پرتاب کنه ولی دقت عمل زیادی نداره و گرمایی هم که تولید می کنه به اندازهی 500 درجه است.

مودی نگاهی به جمع کرد ودباره به طرف هرمیون برگشت و گفت:خوب حالا می خوای چند امتیاز بهت بدم هرمیون.

همه ی اعضا خندیدند ولی هرمیون اخم کرد.

- اولا اینجا کلاس نیست که بخوای جواب درسا رو بدی دوما اینجا بیشتر محفل از نوع کار این مطلع هستن ولی خوب بازم دستت درد نکنه که به اونایی که نمی دونستن (و چشمکی به طرف هری و رون زد و انها نیز جوابش را با لبخندی دادند) کمک کردی که بهتر بتونن از این ورد استفاده کنن.

- خب حالا ما به چند تا داوطلب احتیاج داریم که طلسمو روشون امتحان کنیم.

- ریموس این چه حرفیه که میزنی!چرا بچه ها رو می ترسونی.

- بابا شوخی کردم نیمیفادورا.تازه اینا که بچه نیستن و از مرگ هم نمی ترسن که اومدن توی محفل.خب حالا من چندتا آدمک درست میکنم کنم که بتونن مثل اینفریها حرکت کنن.یادتون باشه که هممون باید با هم حمله کنیم که اثر این طلسم زیاد بشه همون طور که هرمیون گفت این طلسم قویه و ممکنه در دفعه ی اول نتونین اونو اجرا کنید و دقت کنید که سر چوبدستی رو به کدوم طرف گرفتین در ضمـ...

- بسه دیگه ریموس چقدر اینا رو نصیحت میکنی!بذار خودشون بلاخره یاد میگیرن باید بتونن در مقابل مرگ از خودشون دفاع کنن.ما هم باید همین طلسم رو تمرین کنیم چون ممکنه توی مواقع حساس نتونیم اجراش کنیم.ریموس به گروه ..... هم خبر دادی.

- آره.

- گروه ... دیگه چیه؟

این سوال رو هری از مودی پرسیده بود ولی آقای ویزلی بجاش جواب داد.

- من توی محفل تغییراتی دادم یعنی نمیشه گفت تغییر فقط برای اینکه کارا رو بهتر اداره کنیم محفل رو به چند گروه تقسیم کردم.گروه ... یعنی اساتید مدرسه رو به سر گروهیه پروفسور مک گونگال توی مدرسه نگه داشتم که از اونجا حفاظت کنن و در سال تحصیلی هم توی مدرسه دانش آموزا رو درس بدن...

یک دفعه هرمیون با صدای بلند پرسید:پس یعنی مدرسه تعطیل نمی شه؟

آقای ویزلی با خوشحالی جواب داد:می دونستم که خوشحال می شید.باید که هیئت امنا تصمیم گرفتن که مدرسه باز بمونه و مزارت خونه هم نتونست جلوشو بگیره گرچه چنین قصدی رو هم نداشت.

هری از این خبر خوشحال شده بود.در واقع حالا دیگر دلیلی نداشت که به مدرسه نرود دیگر دامبلدور نمرده بود که خاطراتش او را آزار بدهد و مطمئنا خود دامبلدور دنبال جاودانه سازها می رفت و ممکن بود که هری را هم با خود ببرد.برای همین تصمیمش را عوض کرده بود.

رون پرسید:گروههای دیگه چی؟اسم اونا چیه؟

- خب رون اسم یکیشـ...

- ریموس اسامی رو بعدا هم می تونن یاد بگیرن فعلا بهتره تمرین رو شروع کنیم.

هیچ کس جرات نکرد روی حرف مودی حرفی بزنه و لوپین با یک تکان چوبدستی 8 ،9 تا آدمک متحرک ظاهر کرد که به آرومی روی دو پاشون حرکت می کردن و تلو تلو می خوردن.اونا به هیچ وجه کوچکترین شباهتی به اینفری های واقعی و ترسناکی که هری توی آن غار وحشت انگیز دیده بود نداشتند.آنها خیلی راحت ورد را به زبان می آوردند و آدمک ها را آتش می زدند در ولی هری اطمینان داشت که به زحمت در مقابل اینفری های واقعی می توند نفس بکشد چه برسد به آنکه بخواهد آنها را طلسم کند.

صدای شدیدی از پشت سر هری آمد که سرش را به اون سمت گرداند.طلسم مودی بیش از اندازه قوی بود و به محظ رسیدن به آدمک آنرا به تلی از خاکستر تبدیل کرده بود.هری که از این قدرت طلسم بشدت تعجب کرده بود برگشت تا خودش هم به اندازه ی کافی تمرین کند و بتواند مثل ماهرترین کاراگاه این چند سال عمل کند...

تا قبل از ظهر همه به اندازه ی کافی روی این طلسم تمرین کرده بودند و هری می توانست با یک ورد 4 آدمک را آتش بزند در حالی که هرمیون 3تا و رون به زحمت 2 تا را آتش میزد.با این حال کسانی مثل لوپین،آقای ویزلی،مودی و شکلبولت هم بودند که با یک ورد 10 تا آدمک را هم خاکستر می کردند.

- ناهار اومد.این صدای رون بود که به بالای تپه اشاره می کرد و با دست روی شکمش می کشید.

خانوم ویزلی همراه فلور و جینی و بیل که معلوم بود از اینکه در خانه مانده بود و نتوانسته بود به محفل بپیوندد ناراحت است داشتند از تپه پایین می آمدند.یک بسته ی پر از غذا هم همراهشان بود.تانکس که انگار از این ورد خسته شده بود گفت:ریموس میشه بعد از نهار یه چیز دیگه تمرین کنیم؟

فرد هم گفت:آره راست میگه.وقتی رون هم بتونه این ورد رو انجام بده باید بدونیم که همه می تونن انجامش بدن.

بعد از اینکه همه غذایشان را خوردند مودی گفت:اگه می خواید در ماموریت فردا پیروز بشیم باید روی وردهای قویتری هم تمرین کنیم.

هری که یاد دامبلدور افتاده بود گفت:اگه بخوایم که یه حلقه ی آتشی دورمون ایجاد بشه از چه وردی باید استفاده کنیم؟

مودی کمی فکر کرد و گفت:یه جادوی پیشرفته هست که خیلی هم مشکله ولی اگه بتونی اونو انجام بدی 100% تضمین می کنه که اینفری ها طرفت نیان.البته اگه این طلسم رو انجام بدی تا زمانی که میخوای حلقه دورت باشه نمی تونی ازچوبدستیت استفاده کنی.حالا اگه همه آماده اید این طلسم رو تمرین کنیم.وردش اینه (( هاتوس رینگوس )) ولی باید بدوند عامل اصلی توی این ورد گرمای وجود خودتونه که باید در اختبار چوبدستیتون قرار بدین پس تا می تونید از این ورد استفاده نکنید چون اگر زیاد ازش استفاده کنید ممکنه باعث بیهوشی یا حتی مرگتون بشه.من قبل از اینکه تمرین رو شروع کنیم مقداری شکلات داغ ظاهر میکنم(و چوبدستی خود را تکان محکمی داد) که اگه حس کردین گرمای بدنتون رو از دست دادین ازش بخورید.خوب حالا همه از هم فاصله بگیرن و این ورد رو تمرین کنید.

هری از رون و هرمیون فاصله گرفت و به گوشه ای رفت چوبدستی خودش را در دستش محکم فشار می داد و سعی می کرد که گرمای دستش را به چوبدستی منتقل کند و فریاد زد (( هاتوس رینگوس )) فریادهای مشابهی هم از اطرافش بلند شد ولی چیزی که دور بدنش را گرفته بود بجای یک حلقه ی سرخ آتشی یک حلقه ی سیاه دودی بود که مانند یک ابر جلوی دیدش را گرفته بود.وقتی که اثر دود از بین رفت دید که خیلی ها مانند او از پس این ورد در بار اول بر نیامده اند.در واقع بجز آقای ویزلی و لوپین و مدی کس دیگری نتوانسته بود این ورد را بطور کامل انجام بدهد.

مودی از اینکه فقط عده ی معدودی توانسته اند این ورد را انجام بدهند عصبانی شده بود سر شکلبولت و تانکس فریاد می زد که چه گونه با این قدرت کم جادویی به آنها اجازه ی کاراگاه شدن را داده اند.هری از این فرصت استفاده کرد و مقداری از کاکائوی داغ خورد تا دوباره بتواند ورد را تمرین کند.

در تلاش چهارم هری توانسته بود حلقه ی پر نوری از آتش را بدور خود ایجاد کند که تحسین همه را بدنبال داشت.

آنها تمام بعد از ظهر را تمرین می کردند تا بلاخره وقتی برای سیزدهمین بار شکلاتشان تمام شده بود لوپین به زور مودی را راضی کرد که همه ی اعضا به اندازه ی کافی تمرین کرده اند و نوبت استراحت است.انها خدشان را جلوی در پناهگاه ظاهر کردند و آقای ویزلی رمز ورودی را گفت و همه وارد شدند.در یک لحظه هری متوجه چیز سرخ رنگی شد که از پشت سرش گذشته بود بنابر این کمی معطل کرد تا همه وارد خانه شوند و خودش به تنهایی بیرون خانه به طرف فوکس به راه افتاد.او به پرنده ی زیبا نگاهی انداخت و نامه ای که در چنگش بود را درآورد.فوکس هم آوای کوتاهی سر داد و رفت.

هری به نامه نگاهی انداخت روی آن چیزی ننوشته بود ولی وقتی که هری دستش را روی آن کشید دستخط دامبلدور روی آن ظاهر شد:(( امشب ساعت 12 همون جا میتونی اینجا ظاهر بشی ولی باید به آبنبات لیمویی هم فکر کنی ))...

خب امیدوارم که خسته نشده باشید.

منتظر نظراتتون هستم.یادتون باشه که من اینو با خون جیگر نوشتم پس تو رو به خدا نظراتتون پر بار باشه(هم از نظر کمیت و هم کیفیت).

نوشته شده توسط سعید | موضوع: | لینک ثابت |

فصل 11 آمادس... یکشنبه بیست و دوم آبان 1384 9:52

به نام خدا

دوباره سلام

بی معطلی فصل 11: اخبار جدید

 

 

هری هری تا حالا کجا بودی ما خیلی دونبالت گشتیم.وای خدا جون چه فکرایی که نکردم.خدا رو شکر که سالم هستی...اینها حرفهایی بود که تند تند از دهن خانوم ویزلی بیرون می اومد و حتی به هری اجازه ی لب باز کردن هم نمی داد.هری که دیگه کم کم داشت عصبانی می شد گفت:تو رو خدا خانوم ویزلی،بذارید منم حرف بزنم آخه مگه من بچم که می ترسید گم بشم یا شاید فکر می کنید که نمی تونم از خودم مراقبت کنم.

این دفعه لوپین حرف هری رو قطع می کرد:نه هری منظور مالی این نبود،ولی تو باید بدونی که در این جور مواقع حتی ما هم بدون خبر دادن به کسی از هم جدا نمی شیم آخه خیلی خطرناکه هر لحظه امکان حمله بهمون وجود داره به هرحال خدا رو شکر که زنده و سالمی پس دیگه جای نصیحت نیست مالی.جمله ی آخر رو به خانوم ویزلی گفت که دوباره می خواست هری رو توبیخ کنه.همین که هری می خواست بره سمت اتاقش دستی شونش رو گرفت و اونو نگه داشت:هنوز یه مسئله ی دیگه باقی مونده پاتر.این صدای مودی بود که به لحن تحکم آمیزی هری رو نگه می داشت.

همه طرف مودی برگشتن وبه اون زل زدن.آقای ویزلی با تعجب پرسید چیزی شده مودی.ولی مودی به جای اینکه به آقای ویزلی جواب بده رو به رون کرد و گفت:یه سوال ازش بپرس که ببینیم این هری واقعیه یا یه مرده خور با معجون پیچیده.هری که یاد صحبت دامبلدور افتاده بود و فهمیده بود که این روش چقدر به او کمک کرده بود گفت:راست میگه زود باشید دیگه همه باید اصول ایمنی رو رعایت کنیم.رون با اینکه از این حرف هری تعجب کرده بود کمی فکر کرد و پرسید که:پارسال لاوندر برای هدیه ی کریسمس بهم چی داد؟هری گفت:یه گردن آویز قلبی شکل که روش نوشته بود عزیزم.رون هم گفت:و من هم اون رو یه راست انداختم توی زباله دونی.فرد گفت:با وضع مالی که داشتی این کارت خیلی عجیب بوده و جرج ادامه داد:آره و این نشون دهنده ی عشق پاکت نسبت به هرمیون بوده. و همه شروع کردن به خندیدن حتی مودی هم یه لبخند زد و گفت دیگه مطمئن شده که هریه واقعیه و می تونن برن.

همین که از دست مودی خلاص شدن هری رون و هرمیون رو کشید یه کنار و گفت که براشون خبرای مهمی داره.

هرمیون گفت:اتفاقا ما هم سوالای زیادی داریم که باید ازت بپرسیم ولی بذار مهمونا رو بدرقه کنیم اونوقت با هم می ریم بالا تا اخبارتو بشنویم.

هری دید که حرف حساب جواب نداره گفت باشه.

اول از همه دوستای بیل بودن که می خواستن برن بعد از اون کم کم دوستای فلورهم رفع زحمت کردن چون می خواستن با هم به فرانسه برن. بعدش نوبت رفقای آقا و خانوم ویزلی بود که برن و پدر ومادرهرمیون هم به همراهی دو تا کاراگاه به سمت خونشون رفتن.آقای ویزلی کاراگاهها رو مرخص کرد و تنها کسایی که تو خونه مونده بودن اعضای محفل بودن.آقای ویزلی گفت:اگه خوابتون نمی اد یه دونه جلسه ی کوچولو بگیریم که هممون از اخبار جدید باخبر بشیم.

دل هری تو سینش فرو ریخت.با خودش گفت حتما یکی موقع صحبت کردن با رون و هرمیون گوش وایساده بوده و فهمیده که هری خبرای جدیدی داره.وقتی به رون و هرمیون نگا کرد فهمید که اونا هم تعجب کردن.در حالی که هری دنبال موردی می گشت که بجای خبرای اصلی به محفل بگه آقای ویزلی گفت:خوب حالا که همتون موافقین باید بگم که ریموس موارد جدیدی درباره ی تلاش اسمشونبر برای جمع آوری اینفریها پیدا کرده که بهتره خودش برامون توضیح بده.

دل هری آرام گرفت.منظور آقای ویزلی اخبار او نبود و کسی هم نفهمیده بود که او کجا رفته بود.

لوپین شروع کرد:درسته طبق تحقیقاتی که کردیم فهمیدیم که ولدمورت می خواد دوباره ارتش سابقشو داشته باشه منظورم همون جسدهای متحرکه من تو کتابایی که در این مورد خوندم فهمیدم که تنها راه نابود کردن اونا سوزوندن اوناس برای همین فکر کنم که باید بریم به مخفیگاهشون که و اونا رو نابود کنیم قبل از اینکه به مردم حمله کنن.

آقای ویزلی گفت:خوب حالا رای گیری می کنیم.هر کی با نظر ریموس موافقه دستشو ببره بالا.

همه ی دستها بالا رفتند.آقای ویزلی ادامه داد:خوب تصویب شد پس به نظر من فردا رو تمرین طلسمهای آتشی می کنیم و پس فردا می ریم جایی که ریموس پیدا کرده.حالا هم هممون باید بریم بخوابیم وگرنه نمی تونیم فردا رو درست تمرین کنیم.

آقای ویزلی بلند شد و پشت سرش بقیه ی اعضای محفل بلند شدند و از هم خداحافظی کردند و هر یک به طرف خونه هاشون حرکت کردند.

هری،رون و هرمیون هم به طرف اتاق رون رفتند که با هم صحبت کنند.وقتی هری در رو پشت سرشون بست به هرمیون گفت:می تونی یه کاری بکنی که کسی صدامون رو نشنوه.هرمیون هم بلند شد و عصاشو بطرف در گرفت و زیر لب وردی خوند و دوباره اومد نشست.

-چی کار کردی هرمیون؟

-این یه ورد نسبتا قویه که نمیذاره کسی صدامون رو بشنوه مثل همون کاری که مامانت برای جلسه های محفل انجام میده و دیگه گوشهای گسترش یابنده ی فرد و جرج هم نمی تونن بیان داخل و به حرفامون گوش بدن.خوب حالا بگو ببینم هری کجا رفته بودی؟

 

اینم از فصل 11 پوست خودمو کندم تا بتونم داستانی بنویسم.امیدوارم خوب شده باشه.برای فصل بعد نظر بدید تا ببینم چی می شه.

شاید تا یکی دو هفته ی دیگه نتونم آپ کنم.به هر حال اگه یه دفعه نتونستم بیام بالا از دستم ناراحت نشین.چون درسام خیلی سنگین شده این آناتومی داره ذره ذره آبم می کنه.ولی فکر نمی کنم که برای فصل بعد بیشتر از یه هفته معطل بشین خدارو چه دیدین شایدم جوگیر شدم همین فردا براتون گذاشتم.

پس فعلا خداحافظ.

نوشته شده توسط سعید | موضوع: | لینک ثابت |

اینجا بحث کنید جمعه بیستم آبان 1384 13:12

به نام خدا

سلام به همتون

از اینکه خیلی دیر اپ می کنم ببخشید ولی دسترسی من به اینترنت محدوده.به این خاطره که دیر اپ می کنم و اصلا قصد تلف کردن وقت و پول شما رو ندارم.

امروزم فقط نیم ساعت وقت دارم.واسه همین نمی تونم فصل جدیدو بذارم ولی قول می دم همین یکشنبه حتما بذارم.

در ضمن تو این پست می خوام در مورد فصلای قبل نظر بدین و بحث کنید و اینکه کجای کارام ایراد داشته(البته بجز اینکه می خواد داستانی بشه چون خودم می خوام فصل بعد رو بشکل داستان بکنم.)

خب داره دیرم می شه باید برم سر کلاس.

در ضمن جواب نظراتتون رو هم خواهم داد.مطمئن باشید.

خداحافظ.

نوشته شده توسط سعید | موضوع: | لینک ثابت |

دیگه دارم عصبانی می شم. چهارشنبه هجدهم آبان 1384 13:42

به نام خدا

سلام بی سلام

والا دیگه نمی دونم چی بگم.

آخه چرا نظر نمی دید؟

دیگه دارم خسته می شم.

ترکیدم از بس من نوشتم و شما خوندین و نظر ندادین.

خلاصه باید بگم از شما انتظار نداشتم که با من اینجوری رفتار کنید.

وای بحالتون اگه داستان و بخونید ولی نظر ندید.

آخه نظر دادن که وقت زیادی نمی خواد.

من خودم همیشه تو سایتای مختلف نظر میذارم.

هیش کی منو دوست نداره.

تو رو خداابن دفعه که اومدین کلی نظر بهم بدین.

پس فعلا به امید روزی که نظرات از ۵۰ رد کنه.

خداحافظ.

نوشته شده توسط سعید | موضوع: | لینک ثابت |

فصل 10 چهارشنبه یازدهم آبان 1384 10:10

به نام خدا

سلامی چو بوی خوش ...(جای خالی رو با هر چی خودتون دوست دارید پر کنید)

امیدوارم از فصل 9 کمال استفاده رو برده باشید.

حالا نوبتی هم که باشه نوبت فوتبالیسـ...چیز... ببخشید نوبت فصل 10 هستش که براتون میذارم حالشو ببرید:

1.وقتی که هری حرفای اسنیپ رو سبک سنگین می کنه می بینه با عقل جور در میاد واسه همین دیگه از اسنیپ سوالی نمی پرسه و رو به دامبلدور می کنه و میگه که حالا قضیه ی جاودانه سازها چی شد؟چون اونی رو که با هم از تو قدح درآوردن تقلبی بوده و یکی قبل از اونا بهش رسیده.دامبلدور وقتی میفهمه که اون جاودانه ساز تقلبی بوده اول یه کم فکر می کنه و به هری میگه که چیز دیگه ای توی جاودانه ساز نبود؟ و هری ماجرای نامه ی مرموز رو برای دامبلدور تعریف می کنه و میگه که آخر نامه بجای امضا نوشته ر.ا.ب.

2.اسنیپ که معلوم بود تحت تاثیر قرار گرفته به دامبلدور میگه که دیدید گفتم ریگلوس رو خودش نکشته...هری که منظورش رو نمیفهمه از اسنیپ می پرسه که آیا در مورد ر.ا.ب نظری داره.اسنیپ هم فقط با نگاه تحقیر امیزی بهش نگا می کنه و بقیش رو میذاره به عهده ی دامبلدور.دامبلدور شروع میکنه به صحبت کردن(اینجاشو نمیشه داستانی ننوشت):هری،این داستان برمی گرده به حدود 27 سال قبل وقتی که من برای اولین بار ریگلوس بلک رو دیدم.اون هم مثل بقیه ی سال اولی ها اومده بود به هاگوارتز تا کلاه گروهبندی اونو تو یکی از گروهها بندازه ولی یه اتفاق عجیب اونجا افتاد که متاسفانه برادرش،سیریوس به همراه پدرت اونو ندیدند بخاطر اینکه هردوشون توی بازداشت بودند.وقتی که نوبت ریگلوس شد که کلاه رو روی سرش بذاره کلاه از روی سرش افتاد.دوباره وسه باره هم از سرش افتاد تا وقتی که همه متعجب شده بودند بلاخره در بار پنجم وقتی که پروفسور مک گونگال کلاه رو محکم روی سرش گرفته بود کلاه اول گفت گریفنـ...ولی بعد نظرش رو عوض کرد و گفت اسلایترین.اون موقع هیچ کس متعجب نشد که چرا کلاه نظرش رو عوض کرده چون همه فکر می کردند این یه چیز عادیه ولی فقط من به فکر فرو رفتم چون تا به حال سابقه نداشته بود که کلاه اینجوری کنه(هری می خواست چیزی بگه ولی دامبلدور دستش رو به اشاره ی اینکه ساکت باشه بالا برد)می دونم هری که برای تو هم اتفاق افتاده ولی مورد تو یه مورد معمولی بوده چون کلاه هیچ چیزی رو بلند نگفته بود و من فکر کنم که برای بعضی افراد این اتفاق می افته که کلاه بهش دو یا چند گروه رو پیشنهاد بده آخه کلاه گروهبندی می خواست خود من رو توی ریونکلاو بندازه ولی من هم مثل خودت بهش اصرار کردم که منو توی گریفندور بندازه... خوب بگذریم میگفتم که تا حالا هیچ وقت موردی مثل مورد ریگلوس پیش نیومده و من هنوز علتش رو نمی دونم،حتی چندین بار می خواستم از خود کلاه اینو بپرسم ولی چون دیدم حسابی مشغول شعر گفتنه روم نشده.بهر حال این اولین اتفاق عجیب در مورد ریگلوس بود ومن از دور اونو زیر نظر گرفتم حتی چند بار از سیریوس دربارش پرسیدم ولی فهمیدم که سیریوس علاقه ای به کنجکاوی در مورد خانوادش نداره.چند ماه بعد فهمیدم که اون در مورد جادوی سیاه استعداد فراوانی داره و این با وجود خانواده ی اصیلش تعجب زیادی نداشت در واقع چیزی که برام عجیب بود این بود که می دیدم گاهی اوقات بدور از چشم دیگران به بقیه ی دانش آموزا که معمولا هم هم گروهیش نبودن کمک می کرد،در واقع اون قلب مهربونی داشت که اصلا با قدرتش در مورد جادوی سیاه جور در نمی اومد گرچه حالا یه نمونه ی دیگه از اونو پیدا کردم،سوروس رو میگم(هری باور نمی کرد که چنین چیزی را دیده باشد ولی دید که صورت اسنیپ کمی سرخ شده است)...ولی این تنها موارد استثنایی در موردش نبود در واقع وقتی که سوروس بهم خبر داد که اون هم به جمع مرگخوارها پیوسته خیلی خیلی برام غیر قابل قبول بود چون با قلبی که اون داشت امکان نداشت بتونه شکنجه شدن کسی رو ببینه چه برسه که خودش این کارو بکنه.ولی چیزی که بیشتر از همه نظرم رو به خودش جلب کرد این بود که اون از وردهایی استفاده می کرد که من تا اون موقع نشنیده بودم یعنی اول فکر می کردم که اونا رو از توی کتابای سیاه یاد گرفته ولی وقتی مطالعه ام رو زیادتر کردم دیدم که هیچ کس قبل از خودش از اونا استفاده نکرده و مطمئن شدم که وردها رو خودش اختراع کرده واین برای یه پسر بچه ی 12-11 ساله خیلی تعجب آور بود حتی خود من هم اولین وردی رو که ساختم در سن 15 سالگی بود...اهم اهم .این صدای اسنیپ بود که دامبلدور را به خودش آورد

اسنیپ گفت:میشه این بچه رو دیگه راهی کنید پرفسور چون الان دیگه مراسم عروسی تموم شده و همه دنبالش می گردن .

دامبلدور که معلوم بود از گذشت زمان غافل شده بود از جا پرید وگفت:آهان...بله...بله...هری،تو دیگه باید بری همون جور که سوروس گفت دیگه داره دیر میشه ولی قبل از رفتنت باید یه چیزی بهت بدم.

دامبلدور دست توی ردایش کرد ویه شیشه ی بیضی شکل در آورد که توش مایع ارغوانی رنگی بود که برای هری آشنا بود:اینو بگیر هری یادت باشه که جون سوروس در خطره و تو باید ذهنتو وقت خواب کاملا خالی کنی که می دونم با وجود این همه چیزی که امشب برات اتفاق افتاد برات سخته و برای همین بهت یه شیشه معجون خواب بدون رویا میدم که قبل از خواب بخوری ولی بقیه ی شبها باید خودتو چفت کنی .این کار اصلا سخت نیست اگه یه کم تمرین کنی یاد می گیری بهتره از مودی بخوای که بهت تمرین بده و یادت باشه هر وقت احساس خواب آلودگی کردی یه کم موسیقی گوش کنی تا از فکرای دیگه راحت بشی .پس فعلا خداحافظ هری و یادت باشه که در مورد امشب به هیچ کس چیزی نمی گی البته نمی تونم مجبورت کنم که به رون وهرمیون چیزی نگی.در ضمن تاریخ بعدی ملاقاتمون رو خودم بهت خبر می دم.

هری از جاش بلند شد وبا هردو خداحافظی کرد و به سمت پله ها رفت.گرچه وقتی که می رفت گوشاشو تیز کرده بود که ببینه اسنیپ داره چی میگه:پرفسور میشه جلوی اون پسره از اسم کوچیکم استفاده نکنید...چه عیبی داره سوروس تو هنوز نتونستی اون خاطرات رو از ذهنت پاک کنی.تو هم جلوی هری منو آلبوس صدا کن من اینجـ...همین که هری چوبدستیشو به دریچه زد و گفت ((آب نبات لیمویی)) و از زیر زمین بیرون اومد صداشون هم قطع شد و هری مطمئن بود که اونجا رو دامبلدور جادو کرده که کسی از وجودشون با خبر نشه.

3.همین جور که هری برای رسیدن به پناهگاه سرعتش رو زیادتر می کرد سوالهای زیادتری هم به فکرش می رسید که می تونست در دیدار بعدیش از دامبلدور بپرسه.وقتی که به پناهگاه رسید دید که دیگه مراسم عروسی و رقص تموم شده و مهمونا در حال رفتن هستند.هری زود خودشو به دستشویی می رسونه و شنل رو از سرش در میاره و از دستشویی بیرون میاد که دوقلوها جلوش سبز می شن:ا،هری...تا حالا کجا بودی ما تمام خونه رو دنبالت گشتیم.نکنه رفته بودی هوا خوری.

اولا که دستشویی بودم.دوما به شما چه که من رفته بودم هواخوری یا نه.سوما چی کارم داشتید؟

اولا مگه ناراحتیه معده داری که یه ساعته توی دستشویی هستی دوما مگه نمی دونی اینجا پرسه زدن خطرناکه سوما ما می خواستیم بهت بگیم که...

وای هری بلاخره پیدات شد.این صدای خانوم ویزلی بود که از پشت فرد به طرفش می اومد.

آخیش...تمومش کردم(البته دست خودم هم شکست از بس نوشتم)بابا یکی نیست بگه بیکاری می شینی این قدر مطلب می نویسی میندازی تو این وبلاگت که یه پول سیاه هم نمی ارزه.آخه کسی اینجا نظر نمی ده که تو اینقدر وقتتو تلف می کنی.مثلا همین الان بایستی برم استخوان شناسی بخونم که هفته ی دیگه استاد آزمون می گیره.ولی یه ساعته جلوی کامپیوتر نشستم هی که مامانم میگه بلند شو میگم الان تموم میشه.حالا که می بینم کسی نظر نمی ده شیطونه می گه همین الان بزن سر حذف وبلاگ هم خودمو راحت کنم هم شما رو.

می خوام یه نظرسنجی دیگه بذارم که ادامه دادن یا ندادن داستان به اون بستگی داره پس زود نظراتتون رو برام بفرستید.

فعلا خداحافظ.

نوشته شده توسط سعید | موضوع: | لینک ثابت |

لينك باكس پنگوين Penguin Linksbox


 
Copyright © 2006 - Site bus: سعید & Designer: Hessam Sedaghati