به نام خدا
سلام
بنا به درخواست خودتون من دامبلدور رو زنده نگه می دارم ولی فکر نکنید نمی تونستم ایده ی دیگم رو بنویسم ها تازه روی اون بیشتر کار کرده بودم.ولی خوب وقتی دیدم خودتون دوست دارید که دامبلدور زنده باشه دیگه چاره ای ندارم غیر از اینکه فصل 9 رو بذارم:
۱.دامبلدور از پشت عینک با همون نگاه نافذش به هری که مات ومبهوت مونده بود نگا می کنه.نفر دومی که پیشش هست رو خودتون می تونید حدس بزنید...اسنیپ با همون پوزخند همیشگیش هری رو زیر نظر داشت.دامبلدور به هری میگه که چرا قوانین امنیتی رو رعایت نمی کنه و چوبدستیش رو درنیاورده چون ممکنه به جای دامبلدور ولدمورت باشه که خودش رو به شکل دامبلدور درآورده باشه و از هری می خواد که یه سوال ازش بپرسه که فقط جوابش رو دامبلدور و خودش میدونستن و هری که درونش پر از سواله یه کم فکر می کنه و می گه که هدیه ی مورد علاقه ی دامبلدور در روز کریسمس چی بوده؟ و دامبلدور می خنده و بهش می گه که فکرشم نمی کرده که جوراب ابریشمی یاد هری مونده باشه و حالا هردومون مطمئن شدیم که هیچ کدوممون ولدمورت نیست.
2. بعد از این که هردو یا بهتر بگیم هرسه مطمئن شدن اسنیپ به دامبلدور می گه که مطمئنه که باید به هری همه چیز رو بگه و دامبلدور با ناباوری بهش میگه که اگه به هری نگیم پس باید به کی بگیم اون باید همه ی کارا رو بکنه ولی اسنیپ اصرار می کنه که ممکنه ولدمورت بتونه از راه فکرخونی به راز هری پی ببره بخاطر اینکه چفت شدگی هری خیلی ضعیفه و اون وقته که تیکه بزرگه ی اسنیپ گوششه.دامبلدور به اسنیپ اطمینان می ده که هری بتونه خودش رو در مقابل ولدمورت چفت کنه و اونوقت به هری اجازه می ده که سوالاتش رو شروع کنه.
3.اولین سوالی که هری میکنه اینه که مگه شما رو اسنیپ نکشته بود پس چطور دوباره زنده شدید و دامبلدور می گه که هیچ وقت مرده دوباره زنده نمی شه و با هیچ طلسم و جادوئی هم امکان پذیر نیست اون موقع که هری دیده بوده که اسنیپ داره دامبلدور رو میکشه فقط یه جابجایی ورد بوده که بدون صدا انجام شده و به جای طلسم آواداکداورا یه طلسم دیگه انجام داده که فقط از نظر نور مثل اجی مجیه ولی به هیچ وجه کشنده نیست و بعد از اون هم دامبلدور خودشو به مردن زده تا در یه فرصت خوب یه تیکه سنگ رو به شکل خودش درآورده و خودش رفته.
4.هری سوال بعدی رو از اسنیپ می پرسه که تا حالا با هری حرف نزده بود معلوم بود که در نفرتش نسبت به هری تغییری حاصل نشده بود همین طور که از نفرت هری هم چیزی کم نشده بود.هری می پرسه پس ولدمورت هیچوقت به تو شک نکرد و تو رو بازخواست نکرد.اسنیپ که اینبار قیافش ترسناک شده بود گفت چرا معلومه که لرد سیاه منو بازخواست کرد ولی من مثل تو در چفت شدگی ضعیف نیستم در ضمن من مجبور بودم همیشه زهرمهره رو زیر زبونم داشته باشم که اگه خواست منو با محلول راستی امتحان کنه من آماده باشم.
ادامه ی داستان رو در برنامه ی بعد ببینید.
به نام خدا
سلام خسته نباشید.
خیلی متاسفم که این دفعه زیر قولم زدم و بعد از اینکه نظرات ۱۰ تا شد بقیه ی داستان رو نذاشتم ولی دیدم بهتره یه کم دیگه صبر کنم تا افراد بیشتری در نظرسنجی شرکت کنن.به هر حال چاره ای هم نداشتن چون به دو دلیل سرم خیلی شلوغ بود.اولا ماه رمضون هست و آدم حال پشت کامپیوتر نشستن رو نداره دوما درسای دانشگاه سنگین تر شده و من نمی تونم که هی توی مرکز کامپیوتر باشم.
بگذریم...حالا که نتایج نظرسنجی تقریبا معلوم شده من فصل بعدی رو می ذارم.
در ضمن یادتون باشه وقتی می گم در مورد داستان نظر بدید منظورم این نیست که فقط بگید خوبه یا بده منظورم اینه که به نظر شما داستان چه جوری ادامه پیدا کنه.
پس فعلا فصل بعد رو بخونید که تا سه چهار روز دیگه آپ نمی کنم.![]()
راستی اگر نخواستید نظراتتون رو در مورد ادامه ی داستان کسی بفهمه بهم ایمیل بزنید.
به نام خدا
سلام
قبلنا می گفتم تهدید کردن اصلا کار خوبی نیست ولی حالا می بینم بدون تهدید کارم به جایی نمی رسه واسه همین می خوام یه تهدید درست و حسابی بکنم:
فصلهای بعدی آماده هستن ولی تا تعداد نظرات ۱۰ تا نشه اونا رو نمیذارم.
در ضمن مطمئن باشید که بقیه ی داستان از قبلش قشنگتره.
به هر حال میل خودتونه.من که واسه ی خودم داستان نمی نویسم.این وبلاگ هم متعلق به خودتونه.
اگه می خواید نظر بدید اگه هم نمی خواید بگید که زودتر جمش کنم.![]()
![]()
![]()
در ضمن تند تند نظر بدید.
به نام خدا
سلام بر همه ی شما بچه های گل
من تازه امروز بعد از یه هفته آپ کردم.باید بگم از دبدن نتایج نظرسنجی خوشحالم.چون خودم هم این اعتقاد رو دارم ولی باید یه سوال رو ازتون بپرسم شما فکر نمی کنید که هری نباید به کسی متکی باشه یعنی اینکه باید خودش همه ی کارهاش رو انجام بده؟
البته نمی گم که بخوام نظرتون رو عوض کنم که به این رای بدین که دامبلدور مرده چون من هر دو ایده ام رو اماده کردم فقط باید یه کم دبگه صبر کنید تا بقیه هم نظراتشون رو بگن.لطفا تو اگه جوابی برای سوال بالا داشتید از من دریغ نکنید.
فعلا خداحافظ.
به نام خدا
اگه آماده اید بریم سراغ فصل 8:
1.بعد از کشتن گری بک هری که حالش بد بود رو به پناهگاه بردن البته می خواستن اونو به سنت مانگو ببرن ولی خود هری اصرار کرد که اونو به پناهگاه ببرن.چون امیدوار دوباره از دامبلدور نامه ای براش برسه.ولی هیچ نامه ای براش نرسیده بود واین حالشو بدتر می کرد.از کاری که کرده بود کاملا راضی بود.و می دونست این تازه اول کاره و باید عادت کنه که مرگخوارها وخود ولدمورت رو بکشه تا بعد از اون دیگه راحت باشن تازه مگر خود دامبلدور اون جادوگر سیاه رو نکشته بود .
2.قرار بود آخر هفته جشن ازدواج بیل وفلور با جشن ازدواج لوپین وتانکس یکی بشه و بعد از اون هری به تنهایی به خونه ی قذیمیشون بره.رون و هرمیون وجینی هم اصرار داشتند که با هری برن ولی هری در تصمیم خدش قاطع بود و به هیچ وجه نمی خواست که کس دیگه ای رو بخطر بندازه گرچه اونها همون جا هم در امنیت نبودن.
3.جشن عروسی رو هرچی که می شد کش دادند وهر کس رو که می دونستند دعوت کردند گرچه کارهای امنیتی رو کاملا اجرا کرده بودند.هری بیشتر افراد حاضر در جشن رو می شناخت گرچهچند چهره ی جدید هم اونجا بودند که هری حدس می زد همکارهای جدید آقای ویزلی و دوستان بیل و فلور باشند.در همین حال که همه سرگرم مراسم جشن بودند به جغد سیاه که فقط چشماش سفیدی خیره کنندهای داشت از پنجره اومد تو ولی هیچ کس متوجه اون نشد و یه راست رو شونه ی هری نشست ونامه اش رو جلوی هری گرفت وبه محض اینکه هری نامه رو باز کرد پر زد و رفت.
4.هری نامه رو باز می کنه خط دامبلدور رو میبینه که نوشته ((اگه حاضری الان بهترین موقع برای دونستنه پس همین فلش رو دنبال کن.))هری با کمال تعجب پایین نامه رو نگا می کنه و یه فلش آبی رنگ ظریف می بینه که سمت در رو نشون می داد.هری اطراف رو نگا می کنه و می بینه از معدود دفعاتیه که هیچ کس حواسش نیست.شنل نامرئی شو می پوشه و پاشو از در میذاره بیرون وبه فلش نگا می کنه که سمت چپ رو نشون می ده...بعد از ده دقیقه پیاده روی به جایی می رسه که تا حالا اونجا رو ندیده بود ولی به نظر نمی رسید جای خوبی برای مخفی شدن دامبلدور از دست ولدمورت باشه.فلش ظریف به برکه ی آبی که اون نزدیک بود اشاره می کرد و وقتی هری به کنار برکه رسید یه دفعه فلش ناپدید می شه و تبدیل به حروف طلایی می شه که نوشته((آذربادی کینز)) و هری را یاد اسامی رمزهای هاگوارتز می انداخت برای همین اسم رمز را با صدای واضح گفت...هیچ اتفاقی نه افتاد برای همین او اینبار عصایش را تو آب برکه گذاشت ویکبار دیگه اسم رمز را گفت...ناگهان آب برکه مثل حوضی که راه آب آن را باز کنند تخلیه شد و دری مانند درهای زیر زمین جلوی هری ظاهر شد(این ایده رو از داستانهای علائدین گرفتن)هری به فلش نگا کرد و دید حالا با حروف قرمز رنگی نوشته بود ((آبنبات لیمویی)) وهری با چوبدستی به در ضربه زد و زیر لب گفت آبنبات لیمویی ...در به طرف داخل باز می شه و یه راه پله معلوم می شه.هری پاشو رو پله ی اول میذاره و راه پله رو پایین می ره از دور دو تا هیکل شنل پوش رو می بینه و به سرعت به طرف اونا می ره و می ایسته که یه صدای آشنا می گه:سلام هری خوشحالم که دوباره میبینمت...
اینم از فصل 8 امیدوارم خوشتون اومده باشه.
اینجا که رسیدم به یه مشکل برخوردم.راستش رو بخواین واسه از اینجا به بعد دو تا ایده ی کاملا متفاوت دارم که هر دوتاش خیلی محتمل هستن واسه همین می خواستم ببینم خواننده ها چی دوست دارن وهمون رو براشون بذارم.برای همین می خوام یه نظر سنجی تو وبم بذارم ولی دوباره به یه مشکل بر خوردم...نمی دونم چه جوری نظرسنجی بذارم.از خواننده های حرفه ای در مسائل وبی درخواست می کنم به من کمک کنن.
فعلا تا پایان نظرسنجی باید صبر کنید واسه ی فصل 9.
به نام خدا
سلام سلام صد تا سلام
فصل 7 آماده ی نوشته شدنه پس معطلش نکنیم:
1.هری و محفلی ها می رن بسمت اونجایی که گری بک دیده شده.تو یکی از خیابونای لندن نزدیک سنت مانگو.معلوم بود که گری بک می خواسته بره سنت مانگو و یه کاری بکنه ولی وقتی دیده اونجا پر از کاراگاهه بر می گرده ولی تو راهش هوس گاز گرفتن می کنه وبه یه بچه مشنگ که کنار خیابون بوده حمله می کنه و همین باعث می شه که کاراگاهها اونو ببینن ودنبالش کنن اونم مرگخوارها رو خبر می کنه که بیان کمکش وحالا 7 8 تا مرگخوار دارن با دو سه تا کاراگاه که حالا اعضای محفل هم اضافه شدن می جنگن.
2.آقای ویزلی و تانکس وهرمیون می رن سراغ بچه مشنگه وهاگرید هم میره طرف سنت مانگو که ببینه به اونجا آسیبی رسیده یا نه.مودی و مک گونگال هم با هری و رون و لوپین می مونن که به سه تا کاراگاه کمک کنن.(درگیریها رو خودتون مجسم کنید)به هر حال گری بک گیر هری میاد و هری هم چوبدستی گری بک رو از دستش بیرون میاره بعد صدای لوپین رو بخاطر میاره که نباید اون رو بکشن ولی یه صدای دیگه به خاطرش میاد صدای بچگی لوپین که از گری بک می خواد که گازش نگیره و همینطور صدای همه ی بچه هایی که این درخواست رو از گری بک میکنن وآخریشون که همین چند دقیقه پیش شنیده بود ... چوبدستیشو با میاره و با تمام تنفرش می گه آواداکاداورا
3.صدای هری به تمام گروههای در حال جنگ میرسه و همه مات ومبهوت می مونن ودر همین حال وهوا مرگخوارها خودشون رو غیب میکنن.هری لرزشی رو در وجود خودش حس می کنه که احتمال می ده اثر اولین قتلش باشه ودر حالی که مطمئنه که این آخرین بارهم نخواهد بود خودش رو روی زمین ولو میکنه.
4.لوپین وبقیه ی محفلی ها خودشون رو بالای سرش می رسونن وهری بهشون می گه که برای رفتن به آزکابان آمادست.ولی اونا مات ومبهوت بهش نگا می کنن ومی گن
اخرین قانونی که اسکریم جور وضع کرده اجرای طلسم های نابخشودنی روی مرگخوارها بوده و لازم نیست که به آزکابان بره.لوپین بهش می گه که نباید اینکارو می کرده حتی اگه می خواسته که اونرو بکشه می تونسته با یه طلسم دیگه اینکارو بکنه.ولی در نظر هری کشتن هر جوری که باشه یه اثر داره...
اگه یه کم سنگین بود ببخشید ولی نظر من اینکه فقط باید از قانون چشم در مقابل چشم استفاده کرد تا بشه جلوی ولدمورت رو گرفت.
برای اینکه بدونید چقدر حرف من درسته بهتر اینه که آیه ای از آیات قرآن رو براتون می نویسم.خواهش می کنم سرسری بهش نگا نکنید:
((گروهی دیگر را خواهید یافت که می خواهند که از قوم شما واز قوم خود ایمنی یابند و هرگاه که راه فتنه گری و شرک بر آنها باز شود به کفر خود بازگردد پس اگر از فتنه گری ونفاق با شما کناره نگرفت وتسلیم شما نشد در این صورت هر جا آنها را یافتید به قتل رسانید وشما را بر جان و مال این گروه تسلط بخشیدیم.))(سوره ی نسا آیه ی 91)
خوب فعلا با اجازه تا قسمت بعد رو آماده کنم.امیدوارم از آیه ای که براتون نوشتم درس گرفته باشید گرچه فکر نمی کنم افراد زیادی اون رو بخونن ولی اگه حتی یه نفرم پیام منو بگیره باز خودش خیلیه.
به نام خدا
سلام(با شرمندگی)
اول از همه باید از همه ی بچه هایی که معطلم شدن یه عذرخواهی به اندازه ی اقیانوس آرام بکنم.
ولی باید بدونید دلایل من موجه هست(لااقل از نظر خودم)آخه من باید می رفتم اهواز که برای دانشگاه ثبت نام کنم تازه بعدشم که بایست می رفتم خوابگاه که فعلا هیچ جور امکان آپ کردن ندارم پزشکی خوندن هم این مشکلات رو داره.ولی این دو روزه رو که اومدم ولایت(دزفول)می تونم ادامه ی داستان رو بذارم.
دوم باید از چندین نفر تشکر وبه چند نفری جواب بدم:
1.از آقای قاسم فلت تشکر می کنم که اینقدر بفکر بلاگ من هستی ولی در باره ی نظر اولت باید بگمs.o.s اخه من هر جایی رفتم بهشون التماس کردم که بهم لینک بدن ولی انگار همه از اسم سعید بدشون میاد.در مورد نظر دومتون باید بگم که تا حالا که ایده هام رو جای دیگه نخوندم و سوم اینکه از این به بعد جزئیات رو بیشتر میذارم چون خودم هم کتاب های آگاتا کریستی رو خوندم ودوست دارم و ما که شاکی نمی شیم تازه اگه یه چندتا فوش هم به معلم انشامون می دادی حال می کردیم(اینجاش رو الکی گفتم).2.از سارا خانوم هم متشکرم که لطف دارن و منتظر میشن.
3.از شاهزاده ی بی رگ هم ناراحت نمیشم و اگه دیدم نصف بچه ها می خوان که جمش کنم جادرجا مودمو می سوزونم.
4.از آقایون وخانوما سارا و نریمان و viper وگودریک و najini عذر خواهی می کنم که یه کم دیر شد ولی دلایلش رو بالا نوشتم تازه من که گفته بودم تا نظرات ده تا نشن فصل بعد رو نمیذارم.
5.آقا یا خانوم بی سرزمین تر از باد من نمی تونم فعلا در این رابطه چیزی بگم ولی اگه خودتون داستان رو دنبال کنید می فهمید
پس تا فصل بعدی که الان میذارم خداحافظ.


