تبليغاتX
هری پاتر و زندگی شکسته شده
هری پاتر و زندگی شکسته شده
کتاب (احتمالی) هری پاتر
اینجوری نشد ها سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384 20:37
سلام

مثل اینکه باید از تهدید استفاده کنم تا نظر بدید.

باشه من هم قسمت بعد رو نمیذارم تا نظرات به ۱۰ تا برسن.

البته من می خوام با هرمیون ۲۰۰۴ همکاری کنم(هنوز خودش قبول نکرده ولی اگه قبول کرد)می تونید بهترین داستانی رو که تا حالا خوندین رو بخونین.

لینک هرمیون ۲۰۰۴ رو هم تو لینکام گذاشتم.(هری پاتر و قدرت عشق)

پس فعلا خداحافظ.

نوشته شده توسط سعید | موضوع: | لینک ثابت |

فصل 6 سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384 15:58

به نام خدا

سلام خوبین؟

امروز سرحالترم.

واستون فصل 6 رو میذارم.چون داستان داره هیجانی می شه نباید وقتمون رو الکی با دیدن عکس مکس تلف کنیم:

1.هری که هنوز هاج واج به نامه مونده اگه قبول کنه که دامبلدور زندست باید قبول کنه کسی که پدرمادرشو لو داده واقعا از رفتارش پشیمون شده و این چند سال رو تونسته ولدمورت و فریب بده کاری که تا حالا هیچ کس نتونسته انجام بده دلیلشم قدرت زیاد ولدمورت تو فکرخوانی داره البته هری به یاد داشت که اسنیپ خوب می تونسته خودشو چفت کنه ولی اگه قبول نکنه که دمبلدور زندست ... اون حالا دیگه مطمئن بود که دستخط مال دامبلدور بوده ولی آیا باید قبول می کرد که ولدمورت این قدرتو نداره که از دستخط یه نفر کپی برداری کنه ... پس اون جونور قرمز چی؟ ولی هری اون رو واضح ندیده بود.اگه اون موقع عینکش رو زده بود این موضوع پیش نمی اومد ... ولی تنها چیزی که نمی تونست انکار کنه این بود که موقعی که دامبلدور بهش رمز خودش رو گفته بود هیچ کس اون اطراف نبوده.

2.هری از اتاقش پایین میره . نمی دونه به کسی چیزی بگه یا نه ولی ته دلش نمی خواد این کورسوی امید رو که داره به خورشید تبدیل می شه رو خاموش کنه.میاد پیش بقیه که همه چوبدستیاشون رو آماده گرفتن ومنتظر حرکت به سمت ماموریتشون هستن.خانم ویزلی به هری می گه اگه حالش خوب نیست می تونه بعدا تو یه ماموریت دیگه شرکت کنه ولی هری میگه که حالش از این بهتر نمی شه.

3.از لوپین می پرسه اولین ماموریت چیه.لوپین می گه یه ردپایی از گری بک پیدا شده میریم بینیم می شه پیداش کنیم یا نه.هری که خودش رو آماده ی هر چیزی کرده بود احساس کرد با شنیدن اسم گری بک خونش به جوش اومده و دید چهره ی لوپین هم همونطور شده(هر چی باشه این گری بک بوده که لوپین رو اینطوری گرفتار کرده).هری می گه که اگه بگیریمش چیکارش می کنیم ؟لوپین می گه می فرستیمش آزکابان...و هری فریاد می زنه که دوباره از اونجا فرار کنه...لوپین می گه ما نمی تونیم بکشیمش شاید یکی یا دو پاش رو قطع کنیم... هری می گه بی فایده ست من دیدم که ولدمورت می تونه اعضای انسان رو از اولش بهتر بهشون بر گردنه...لوپین که دیگه خسته شده بود بهش می گه حالا بذار بگیریمش اونوقت یه فکری براش می کنیم.

خسته شدم دیگه. این دفعه بیشتر شده بود تازه یه کم هم داستانی ترش کردم که بیشتر خوشتون بیاد.

نوشته شده توسط سعید | موضوع: | لینک ثابت |

فصل 5 سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384 10:17

به نام خدا

سلاممو خوردم...

با اینکه هنوزم حالم جا نیومده ولی منم بعضی وقتها باید مثل دامبلدور افکارم بریزم توقدحم(وبلاگم) که سرریز نکنه:

1.بعد از اینکه هری و رون و هرمیون عضو محفل شدن از خیلی از مسائل مهم باخبر می شن مثل اینکه خونه ی مالفوی ها کاملا تخلیه شده و یه محافظ جادویی خیلی قوی از خونه ی ریدل تو لیتل هنگتن مراقبت می کنه.

2.هری احتمال می ده که یکی از جاودانه سازها اونجا باشه چون دامبلدور گفته بود که ولدمورت جاودانه سازها رو جایی مخفی می کنه که قبلا اونجا آدم کشته باشه.

3.این موضوع رو با رون و هرمیون درمیون میذاره.اونا هم با این نظر موافقن گر چه کمک دیگه ای نمی تونن بکنن.

4.فرداش که قراره عروسی باشه اتفاقهای عجیبی پشت سر هم می افته اول صبح که از خواب پا میشه یه نامه بالای سرش می بینه بعد از پشت پنجره چندتا پر قرمزو می بینه که بسرعت رد میشه ولی چون عینکش رو چشماش نبود نمی فهمه که چی بوده.نامه رو نگا می کنه توش نوشته((باور کن)).وبازم معنیش رو نمی فهمه ملی دستخط به نظرش آشناتر می آد.بعدش خانم ویزلی زود می آد تو وبهش می گه که علی رغم خواستش باید بهش بگه چون حالا توی محفله واسش ماموریت دارن که وقتی قیافه ی بهت زده ی هری رو می بینه فکر می کنه از حرف اون متعجب شده در صورتیکه اون وقتی اسم محفل رو می شنوه یاد دستخطی می افته که دو سال پیش مودی داد دستش تا از بر کنه بعد یاد اون جونور قرمز می افته وبعد یاد پارسال که تو راه خونه ی اسلاگهورن دامبلدور می گه از مربای تمشک خوشش می آد...وبعد یه نگا به نامه می کنه و باور میکنه.

آخیش... راحت شدم...بقیش واسه بعد البته اگه واسه ی کسی اهمیت داره.

نوشته شده توسط سعید | موضوع: | لینک ثابت |

عکس قدیمی سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384 9:53
عکس چو                           عکس ادم های دریایی                 قبر تام ریدل
نوشته شده توسط سعید | موضوع: | لینک ثابت |

چه سلامی جه علیکی... دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 22:35

به نام خدا

یه سلام بی بخار

از وقتی دیدم استقبال زیادی از نظریات ارزشمند من نمی شه(همش ۴ دونه نظر واسم اومده) پیش خودم میگم بایستی به روش بقیه عمل می کردم.

مثل اینکه بچهها بیشتر دوست دارن یه داستان بی مزه رو بخونن ولی توش هری با جینی برن حموم.

اصلا من چرا خودم رو معطل این فکرای بیخودی می کنم با یستی از همون اول شروع می کردم به نوشتن داستان.

ولی خوب ماهی رو هر وقت تو ماهی تابه بذاری سرخ میشه پس بسملا ...

اه... نمی شه آخر یکی نیست به من بگه تو که استعداد نداری مرض داری وقت خودتو هدر میدی یا به قولی آب توی هاون می کوبی...

اشکال نداره اینقدر روش خودمو ادامه می دم تا بلاخره یا دل شما رو بدست بیارم یا کامپیوترم(مودمم) بسوزه.

فعلا چون حال وحوصله ی ایده اولاسیون ندارم چند تا عکس قدیمی براتون می ذارم تا چشتون درآد بلکه ارزش نظریاتمو بفهمید.

نوشته شده توسط سعید | موضوع: | لینک ثابت |

ممنون دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 19:49
از همه ی بچه هایی که لطف می کنن بهم سر می زنن

ممنونم

نوشته شده توسط سعید | موضوع: | لینک ثابت |

فصل 4 دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 19:29

به نام خدا

سلام دوستان

بعد از اون فیلم که می دونم ازش لذت بردین می خوام فصل 4 رو start بزنم ببینم کسی چیز دیگه می گه یا نه:

1.تو خونه ی ویزلی ها دارن مقدمات مراسم ازدواج بیل وفلورو آماده می کنن و اگه لوپین وتانکس هم راضی شدن مراسمشون رو دو ترکه میذازن.

2.هری بعد از اون نامه ی مشکوک حالا دنبال نمونه ی اون دستخط می گرده ببینه نامه از طرف کیه ولی تلاشش بی نتیجه است.

3.البته بخاطر اینکه آقای ویزلی وزیر شده امکانات وهمچنین امنیت اونجا رو به حداکثر رسوندن.شب قبل از عروسی آقای ویزلی با بقیه ی محفلی ها توی خانه ی گریمولد جمع شدن و دارن در مورد خنثی کردن نقشه های ولدمورت حرف میزنن.اونا تعجب کردن که با اینکه رازدار محفل مرده هنوز اونجا لو نرفته ولی با این وجود می خوان محل محفل رو عوض کنن.

4.اونا خونه ی ویزلی ها رو انتخاب میکنن.رازدارشم لوپین میشه.

5.بعد از انتخاب محل محفل هری اصرار داره که اونم عضو بشه چون اولن سنش قانونی شده و مدرسه رو هم اگه باز بمونه ول میکنه.به این ترتیب هری و رون وهرمیون اعضای جدید محفل میشن.

تا همین جا بسه بقیه ی افکار خفنم رو انشاا... اگه عمری باقی بود براتون می فرستم.

نوشته شده توسط سعید | موضوع: | لینک ثابت |

فیلم تبلیغاتی دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 19:28

به نام خدا

یه سلام دیگه

میبینم که خسته نیستید.

امیدوارم ازفصل 3 خوشتون اومده باشه.

واسه ی تنوع هم که شده یه دونه فیلم تبلیغاتی از هری پاتر میذارم برید حالشو ببرید.

لینک فیلم

نوشته شده توسط سعید | موضوع: | لینک ثابت |

نظر بدید یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384 14:6
بابا اینجوری که نشد من فقط ایده هامو بگم و شما فقط نگا کنید.

یک هم شما نظر بدید دیگه.

نوشته شده توسط سعید | موضوع: | لینک ثابت |

فصل 3 یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384 13:51

به نام خدا

شروع میکنم (با سلام

) فصل 3:

1.هری خونه ی خاله شه.ازتوی روزنامه ها همه ی اخبارا رو می گیره.تلویزیون مشنگها هم اتفاقای مهم و عجیبی رو میگن ولی مشنگها نمی دونن اوضاع از چه قراره.

2.خاله وشوهر خالش از این می ترسن که ولدمورت بخاطر کشتن هری به اونا صدمه بزنه ولی هری بهشون اطمینان میده که دست ولدمورت بهشون نمیرسه چون یه جادوی قدیمی ازشون محافظت میکنه.

3.قراره هری به وزارتخونه بره که امتحان غیب شدن بده.خانواده ی ویزلی هم قراره باهاش برن واونو به خونه ی خودشون ببرن و از این به بعد دیگه به پریوت درایو برنمیگرده.

4.آقای ویزلی از وزارتخونه براشون ماشین درجه یک می گیره.سر و وضع ویزلی ها خیلی بهتر شده.هری و رون با هم قبول می شن و بعد تو خونه ی ویزلی ها پیاده می شن.

5.یه جغد واسه هری نامه می آره که توش با یه دستخط آشنا نوشته:((من مربای تمشک دوست دارم)) و هری که معنیش رو نمی فهمه به کسی چیزی نمیگه.

نوشته شده توسط سعید | موضوع: | لینک ثابت |

یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384 13:41

به نام خدا

خب سلام.

چطورین؟ من زود رفتم کارت گرفتم.آخه نمی تونم دوریتون رو تحمل کنم.

خب دیگه مثل اینکه زیادی تعارف تیکه پاره کردم بریم سر اصل مطلب.

البته چون من خودم از این آهنگه خوشم اومده واستون لینک میکنم.بعدش می ریم سراغ فصل 3.محبوبه ی شب

نوشته شده توسط سعید | موضوع: | لینک ثابت |

فصل دوم یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384 11:32

به نام خدا

اگه واسه فصل دوم اماده اید معطلتون نمی کنم:

1.اول میریم سراغ ولدمورت که از اخرین اخباری که جاسوسش براش آورده بود خیلی عصبانیه.کارایی که آرتور ویزلی کرده مثل گذاشتن نگهبان برای خونه ی 12 گریمولد براش گرون تموم شده.اون داره سر مالفوی داد میزنه و میگه که پسرش خیلی بهتر از اون از پس کارای سپرده شده بهش براومده. وحالا باید هر جور شده جاودانه سازو گیر بیاره چونکه اولیش بخاطر حماقت اون از بین رفته.

2.اسنیپ بخاطر کاری که کرده به مقام دستیار اول ولدمورت رسیده ولی چون دیگه نمی تونه جاسوسی محفل رو بکنه خونه نشین شده.

3.بلاتریکس داره از حسودی منفجرمیشه ایندر اوندر میزنه تا بلکه بتونه یه جوری واسهاسنیپ بزنه تا آخر سر یه چیزی پیدا میکنه.

4.میره به ولدمورت میگه که اسنیپ دامبلدور رو با اجی مجی لاترجی نکشته فقط یه جوری جادوش کرده که ما فکر کنیم کشتتش. دلیلشم اینه که به گفته ی گر بک دامبلدور بجای یه مرگ بون سرو صدا سه متر از زمین بلند شده وبه زمین افتاده.(البته باید بگم من این رو توی کتاب یکی از دوستان اگه اشتباه نکنم آقای پاشایی دیدم ولی نظر شخصی خودم قبل از دیدن کتابشون همین بود)

5.ولدمورت اسنیپ رو حاضر میکنه وبهش محلول راستی میده واسنیپ هم بعد از خوردن محلول میگه که بالا رفتن دامبلدور فقط بخاطر تنفر بیش از حد نسبت به اون بوده چون یکی از عوامل اصلی در اجرای این طلسم تنفر شخصیه و وفاداریش نسبت به ولدمورت ذره ای هم خدشه دار نشده.

خوب فعلا تا همین جا داشته باشید بقیه اش باشه وقتی کارت اینترنت خریدم.

نوشته شده توسط سعید | موضوع: | لینک ثابت |

عکسها رو ببینید شنبه بیست و ششم شهریور 1384 22:24
جشن کریسمس
نوشته شده توسط سعید | موضوع: | لینک ثابت |

شنبه بیست و ششم شهریور 1384 22:20

به نام خدا

دوباره سلام.

امیدوارم از نظریات زیبا وتعجب آور من به اندازه ی کافی لذت برده باشید.

راستش چون من هنوز تو ساخت وبلاگ تازه کارم نمی دونم ایمیلمو باید کجا بذارم که شما راحت بهش دسترسی داشته باشید ازاین بابت عذرخواهی منو پذیرا باشید واگر خواستید به من ایدههای جدید بدید زحمت بکشید به آدرس doobarara@yahoo.com برام پیغام بذارید.

برای فصل دوم نظریات یه کم دیگه باید صبر کنید.

فعلا چند عکس گلچین شده از سایتهای mugglenet و darkmark ببینید.(البته خودم از وبلاگ harrypotter2000 کش رفتم)

نوشته شده توسط سعید | موضوع: | لینک ثابت |

سلام فصل اول شنبه بیست و ششم شهریور 1384 21:22

به نام خدا

با سلام خدمت دوستان عزیز که زحمت دیدن وبلاگ من رو به خودتون دادید.

باید بگم که اولش که وبلاگمو درست کردم می خواستم مثل بقیه داستان خودمو بنویسم ولی به چند دلیل صرف نظر کردم:

1. اول اینکه به نظر من یه کم دزدی حساب می شه آخه رولینگ بیچاره n سال روش زحمت کشیده اونوقت ما بیایم هری پاتر رو عشقی کنیم خیلی بی انصافیه.

2. اونایی که میان اینجا اکثرا مثل خود من وقت زیادی ندارن که بشینن داستان صد من یه غاز ما مبتدیها رو بخونن.

3.تازه اگه وقت کنن باز هم ممکنه بخاطر زیادی مطالب اونارو با هم قاطی کنن .

4.خود من هم نه وقت نوشتن داستان رو دارم نه استعدادشو(آخه تو 13 سال تا دیپلم یه بار واسه دلخوشی ادبیات وانشا بهم بالاتر از 17 ندادن ).

خلاصه بعد از کلی فکر کردن و چکنم چکنم گفتم ایدههای کتاب 7 رو همین جوری خشکه بنویسم ببینم تا چه حد بچهها باهام هم عقیدن.

خوب می خوام اولین ایده رو واسه فصل اول بدم:

اول تو وزارت خونه جلسه گذاشتن که چرا اسکریم جور نتونسته حملهها رو کنترل کنه و همه ی مردم عصبانین ومی خوان که وزیر عوض بشه.

دوم وقتی اسکریم جور نمی تونه جوابی بده به این نتیجه میرسن که آرتور ویزلی رو وزیر سحر و جادو کنن که درسته خیلی دور از انتظاره ولی چون خود رولینگ بهش اشاره کرده (کتاب 5 ترجمه ویدا اونجا که رون درباره ی قهرمانی کوویدیچ حرف میزنه) پس احتمالش میره.

سوم اینکه این خبر مثل توپ همه جا صدا میکنه و آرتور ویزلی هم همون کارایی که دامبلدور می خواست انجام بده مثل فرستادن افراد دیگه ای بسمت غولها و... رو با همفکری محفلی ها انجام میده.

آخر فصل اول هم می گه که ولدمورت از اخباری که براش از وزارتخونه ویه جای دیگه اوردن ناراحته.

نوشته شده توسط سعید | موضوع: | لینک ثابت |

لينك باكس پنگوين Penguin Linksbox


 
Copyright © 2006 - Site bus: سعید & Designer: Hessam Sedaghati