به نام تنها محبوب که هر چه داریم از اوست
سلام آخر
خب حتما خودت.ن متوجه شدین که چند روزیه آپ نکردم.البته چند روز که چه عرض کنم چند هفته ای میشه.
به هر حال باید بگم که دیگه نمیتونم این داستانو ادامه بدم.نه به خاطر اینکه سوژه کم آوردم نه،به این خاطر که از کمبود وقت بهره مندم.
راستش من دیگه نمی تونم هم درسمو بخونم هم ویلاگ بازی کنم.آخه دارم چند واحد می افتم.حالا شاید بدا دوباره کارمو شروع کردم ولی فکر نکنم تا قبل از پایان ترم دوباره آپ کنم.پس فعلا دیگه برای خوندن داستانای من که میدونم خیلیا کشته مردشن(این از افعال معکوس بید)به کافی نت نیاین تا پولتون حروم نشه.خب دیگه من باید برم فقط برای اونایی که می خوان با من در ارتباط باشن باید بگم با همون ایمیل بهم پیام بدین.
فعلا خداحافظ .
با تشکر از تمامی دوستان مخصوصا مسعود ناسوتی
به نام خدا
سلام
چطورین بچه ها؟
خوب خدا رو شکر که همه سرحالین.اگه هم خدایی نکرده کسالتی چیزی دارین بعد از خوندن فصل 12 امیدوارم که برطرف بشه:حلقه ی آتش
- وای من که باورم نمی شه ما خودمون تو مراسمش بودیم.
هرمیون این حرف رو می زد.دهان رون هنوز باز مانده بود انگار که همون طور خشک شده باشد.
- درسته ولی اونم یه تیکه سنگ بوده که بشکل دامبلدور در اومده.
هرمیون تقریبا همون سوالهایی را از هری می پرسید که دو ساعت پیش هری از دامبلدور پرسیده بود.این سوال و جوابها تقریبا نیم ساعتی طول کشید تا بلاخره رون به حرف آمد:- آخه چرا نمی خواد کسی چیزی بدونه.
- احمق نباش رون معلومه دیگه اگه ولدمورت بفهمه که اون زندست می فهمه که اسنیپ بهش خیانت کرده و دامبلدور جاسوسشو از دست می ده.
- اینو خودم می دونم هرمیون منظورم اعضای محفل بود.
- راستش فکر کنم دامبلدور احتمال می ده که ولدمورت تو محفل جاسوس داشته باشه.نظر تو چیه هرمیون؟
- خوب من مطمئن نیستم ولی وقتی دامبلدور بهت می گه که به کسی نگو باید به حرفش گوش بدی.
- بهتره دیگه بریم بخوابیم وگرنه همه بهمون مشکوک می شن.
با این حرف رون هر سه از جا برخواستند و هرمیون طلسم را باطل کرد و خداحافظی کرد و رفت.هری در فکر ریگولوس بود که رون به او گفت اگه می خواد بخوابه چراغ رو خاموش کنه.هری هم بلند شد و لباسشو عوض کرد واز توی جیبش بطری خواب بی رویا را درآورد و یک جرعه از آن سر کشید.بلافاصله چشمان هری روی هم رفتند و هری فقط وقت کرد تا خودش رو روی تخت بندازه...
- هری...هری...عجب خوابی رفتی پسر.بلند شو دیگه مگه قرار نیست طلسم های آتشی رو تمرین کنیم.اگه صبحونه ی درست حسابی نخوری نمی تونی تمرین کنی ها.
- چیه رون تو که دستمو کندی.خیلی خوب دیگه بیدار شدم دستمو ول کن.
بعد از صبحانه همه اعضای محفل به طرف تپه های پشت پناهگاه حرکت کردند البته چند نفری از جمله خانوم ویزلی و بیل و فلور توی خونه مونده بودند که در صورت حمله به خونه به بقیه خبر بدهند.وقتی که همه از اون سمت تپه پایین اومدن آقای ویزلی اونا رو نگه داشت و گفت:خب اینجا برای تمرین طلسم آتش جای مناسبیه حالا از همتون میخوام که به حرفای مودی گوش کنید چون اون از هممون توی این کار واردتره.همه ی اعضا دور مودی یه حلقه درست کردن و روی زمین نشستن.
مودی چشم باباقوری با همون صدای خشن و خس خس کنندش شروع کرد:با اجازت آرتور خب همون طور که می دونید ما اومدیم اینجا که طلسمهای آتشزا رو تمرین کنیم تا فردا بتونیم در برابر اینفری ها ازش استفاده کنیم.اولین طلسمی رو که باید تمرین کنیم و می دونم که خیلیاتون بلدین طلسم(( فایروس نیمبوس )) هست.
یکدفعه دست هرمیون رفت بالا و همه تعجب کردن.مودی با هر دو چشمش به هرمیون نگاه می کرد و گفت:چیه هرمیون سوالی داری؟
هرمیون گفت:نه می خواستم بگم که این طلسم یه طلسم قویه که آتش رو می تونه تا 5 متری خودش پرتاب کنه ولی دقت عمل زیادی نداره و گرمایی هم که تولید می کنه به اندازهی 500 درجه است.
مودی نگاهی به جمع کرد ودباره به طرف هرمیون برگشت و گفت:خوب حالا می خوای چند امتیاز بهت بدم هرمیون.
همه ی اعضا خندیدند ولی هرمیون اخم کرد.
- اولا اینجا کلاس نیست که بخوای جواب درسا رو بدی دوما اینجا بیشتر محفل از نوع کار این مطلع هستن ولی خوب بازم دستت درد نکنه که به اونایی که نمی دونستن (و چشمکی به طرف هری و رون زد و انها نیز جوابش را با لبخندی دادند) کمک کردی که بهتر بتونن از این ورد استفاده کنن.
- خب حالا ما به چند تا داوطلب احتیاج داریم که طلسمو روشون امتحان کنیم.
- ریموس این چه حرفیه که میزنی!چرا بچه ها رو می ترسونی.
- بابا شوخی کردم نیمیفادورا.تازه اینا که بچه نیستن و از مرگ هم نمی ترسن که اومدن توی محفل.خب حالا من چندتا آدمک درست میکنم کنم که بتونن مثل اینفریها حرکت کنن.یادتون باشه که هممون باید با هم حمله کنیم که اثر این طلسم زیاد بشه همون طور که هرمیون گفت این طلسم قویه و ممکنه در دفعه ی اول نتونین اونو اجرا کنید و دقت کنید که سر چوبدستی رو به کدوم طرف گرفتین در ضمـ...
- بسه دیگه ریموس چقدر اینا رو نصیحت میکنی!بذار خودشون بلاخره یاد میگیرن باید بتونن در مقابل مرگ از خودشون دفاع کنن.ما هم باید همین طلسم رو تمرین کنیم چون ممکنه توی مواقع حساس نتونیم اجراش کنیم.ریموس به گروه ..... هم خبر دادی.
- آره.
- گروه ... دیگه چیه؟
این سوال رو هری از مودی پرسیده بود ولی آقای ویزلی بجاش جواب داد.
- من توی محفل تغییراتی دادم یعنی نمیشه گفت تغییر فقط برای اینکه کارا رو بهتر اداره کنیم محفل رو به چند گروه تقسیم کردم.گروه ... یعنی اساتید مدرسه رو به سر گروهیه پروفسور مک گونگال توی مدرسه نگه داشتم که از اونجا حفاظت کنن و در سال تحصیلی هم توی مدرسه دانش آموزا رو درس بدن...
یک دفعه هرمیون با صدای بلند پرسید:پس یعنی مدرسه تعطیل نمی شه؟
آقای ویزلی با خوشحالی جواب داد:می دونستم که خوشحال می شید.باید که هیئت امنا تصمیم گرفتن که مدرسه باز بمونه و مزارت خونه هم نتونست جلوشو بگیره گرچه چنین قصدی رو هم نداشت.
هری از این خبر خوشحال شده بود.در واقع حالا دیگر دلیلی نداشت که به مدرسه نرود دیگر دامبلدور نمرده بود که خاطراتش او را آزار بدهد و مطمئنا خود دامبلدور دنبال جاودانه سازها می رفت و ممکن بود که هری را هم با خود ببرد.برای همین تصمیمش را عوض کرده بود.
رون پرسید:گروههای دیگه چی؟اسم اونا چیه؟
- خب رون اسم یکیشـ...
- ریموس اسامی رو بعدا هم می تونن یاد بگیرن فعلا بهتره تمرین رو شروع کنیم.
هیچ کس جرات نکرد روی حرف مودی حرفی بزنه و لوپین با یک تکان چوبدستی 8 ،9 تا آدمک متحرک ظاهر کرد که به آرومی روی دو پاشون حرکت می کردن و تلو تلو می خوردن.اونا به هیچ وجه کوچکترین شباهتی به اینفری های واقعی و ترسناکی که هری توی آن غار وحشت انگیز دیده بود نداشتند.آنها خیلی راحت ورد را به زبان می آوردند و آدمک ها را آتش می زدند در ولی هری اطمینان داشت که به زحمت در مقابل اینفری های واقعی می توند نفس بکشد چه برسد به آنکه بخواهد آنها را طلسم کند.
صدای شدیدی از پشت سر هری آمد که سرش را به اون سمت گرداند.طلسم مودی بیش از اندازه قوی بود و به محظ رسیدن به آدمک آنرا به تلی از خاکستر تبدیل کرده بود.هری که از این قدرت طلسم بشدت تعجب کرده بود برگشت تا خودش هم به اندازه ی کافی تمرین کند و بتواند مثل ماهرترین کاراگاه این چند سال عمل کند...
تا قبل از ظهر همه به اندازه ی کافی روی این طلسم تمرین کرده بودند و هری می توانست با یک ورد 4 آدمک را آتش بزند در حالی که هرمیون 3تا و رون به زحمت 2 تا را آتش میزد.با این حال کسانی مثل لوپین،آقای ویزلی،مودی و شکلبولت هم بودند که با یک ورد 10 تا آدمک را هم خاکستر می کردند.
- ناهار اومد.این صدای رون بود که به بالای تپه اشاره می کرد و با دست روی شکمش می کشید.
خانوم ویزلی همراه فلور و جینی و بیل که معلوم بود از اینکه در خانه مانده بود و نتوانسته بود به محفل بپیوندد ناراحت است داشتند از تپه پایین می آمدند.یک بسته ی پر از غذا هم همراهشان بود.تانکس که انگار از این ورد خسته شده بود گفت:ریموس میشه بعد از نهار یه چیز دیگه تمرین کنیم؟
فرد هم گفت:آره راست میگه.وقتی رون هم بتونه این ورد رو انجام بده باید بدونیم که همه می تونن انجامش بدن.
بعد از اینکه همه غذایشان را خوردند مودی گفت:اگه می خواید در ماموریت فردا پیروز بشیم باید روی وردهای قویتری هم تمرین کنیم.
هری که یاد دامبلدور افتاده بود گفت:اگه بخوایم که یه حلقه ی آتشی دورمون ایجاد بشه از چه وردی باید استفاده کنیم؟
مودی کمی فکر کرد و گفت:یه جادوی پیشرفته هست که خیلی هم مشکله ولی اگه بتونی اونو انجام بدی 100% تضمین می کنه که اینفری ها طرفت نیان.البته اگه این طلسم رو انجام بدی تا زمانی که میخوای حلقه دورت باشه نمی تونی ازچوبدستیت استفاده کنی.حالا اگه همه آماده اید این طلسم رو تمرین کنیم.وردش اینه (( هاتوس رینگوس )) ولی باید بدوند عامل اصلی توی این ورد گرمای وجود خودتونه که باید در اختبار چوبدستیتون قرار بدین پس تا می تونید از این ورد استفاده نکنید چون اگر زیاد ازش استفاده کنید ممکنه باعث بیهوشی یا حتی مرگتون بشه.من قبل از اینکه تمرین رو شروع کنیم مقداری شکلات داغ ظاهر میکنم(و چوبدستی خود را تکان محکمی داد) که اگه حس کردین گرمای بدنتون رو از دست دادین ازش بخورید.خوب حالا همه از هم فاصله بگیرن و این ورد رو تمرین کنید.
هری از رون و هرمیون فاصله گرفت و به گوشه ای رفت چوبدستی خودش را در دستش محکم فشار می داد و سعی می کرد که گرمای دستش را به چوبدستی منتقل کند و فریاد زد (( هاتوس رینگوس )) فریادهای مشابهی هم از اطرافش بلند شد ولی چیزی که دور بدنش را گرفته بود بجای یک حلقه ی سرخ آتشی یک حلقه ی سیاه دودی بود که مانند یک ابر جلوی دیدش را گرفته بود.وقتی که اثر دود از بین رفت دید که خیلی ها مانند او از پس این ورد در بار اول بر نیامده اند.در واقع بجز آقای ویزلی و لوپین و مدی کس دیگری نتوانسته بود این ورد را بطور کامل انجام بدهد.
مودی از اینکه فقط عده ی معدودی توانسته اند این ورد را انجام بدهند عصبانی شده بود سر شکلبولت و تانکس فریاد می زد که چه گونه با این قدرت کم جادویی به آنها اجازه ی کاراگاه شدن را داده اند.هری از این فرصت استفاده کرد و مقداری از کاکائوی داغ خورد تا دوباره بتواند ورد را تمرین کند.
در تلاش چهارم هری توانسته بود حلقه ی پر نوری از آتش را بدور خود ایجاد کند که تحسین همه را بدنبال داشت.
آنها تمام بعد از ظهر را تمرین می کردند تا بلاخره وقتی برای سیزدهمین بار شکلاتشان تمام شده بود لوپین به زور مودی را راضی کرد که همه ی اعضا به اندازه ی کافی تمرین کرده اند و نوبت استراحت است.انها خدشان را جلوی در پناهگاه ظاهر کردند و آقای ویزلی رمز ورودی را گفت و همه وارد شدند.در یک لحظه هری متوجه چیز سرخ رنگی شد که از پشت سرش گذشته بود بنابر این کمی معطل کرد تا همه وارد خانه شوند و خودش به تنهایی بیرون خانه به طرف فوکس به راه افتاد.او به پرنده ی زیبا نگاهی انداخت و نامه ای که در چنگش بود را درآورد.فوکس هم آوای کوتاهی سر داد و رفت.
هری به نامه نگاهی انداخت روی آن چیزی ننوشته بود ولی وقتی که هری دستش را روی آن کشید دستخط دامبلدور روی آن ظاهر شد:(( امشب ساعت 12 همون جا میتونی اینجا ظاهر بشی ولی باید به آبنبات لیمویی هم فکر کنی ))...
خب امیدوارم که خسته نشده باشید.
منتظر نظراتتون هستم.یادتون باشه که من اینو با خون جیگر نوشتم پس تو رو به خدا نظراتتون پر بار باشه(هم از نظر کمیت و هم کیفیت).
به نام خدا
دوباره سلام
بی معطلی فصل 11: اخبار جدید
هری هری تا حالا کجا بودی ما خیلی دونبالت گشتیم.وای خدا جون چه فکرایی که نکردم.خدا رو شکر که سالم هستی...اینها حرفهایی بود که تند تند از دهن خانوم ویزلی بیرون می اومد و حتی به هری اجازه ی لب باز کردن هم نمی داد.هری که دیگه کم کم داشت عصبانی می شد گفت:تو رو خدا خانوم ویزلی،بذارید منم حرف بزنم آخه مگه من بچم که می ترسید گم بشم یا شاید فکر می کنید که نمی تونم از خودم مراقبت کنم.
این دفعه لوپین حرف هری رو قطع می کرد:نه هری منظور مالی این نبود،ولی تو باید بدونی که در این جور مواقع حتی ما هم بدون خبر دادن به کسی از هم جدا نمی شیم آخه خیلی خطرناکه هر لحظه امکان حمله بهمون وجود داره به هرحال خدا رو شکر که زنده و سالمی پس دیگه جای نصیحت نیست مالی.جمله ی آخر رو به خانوم ویزلی گفت که دوباره می خواست هری رو توبیخ کنه.همین که هری می خواست بره سمت اتاقش دستی شونش رو گرفت و اونو نگه داشت:هنوز یه مسئله ی دیگه باقی مونده پاتر.این صدای مودی بود که به لحن تحکم آمیزی هری رو نگه می داشت.
همه طرف مودی برگشتن وبه اون زل زدن.آقای ویزلی با تعجب پرسید چیزی شده مودی.ولی مودی به جای اینکه به آقای ویزلی جواب بده رو به رون کرد و گفت:یه سوال ازش بپرس که ببینیم این هری واقعیه یا یه مرده خور با معجون پیچیده.هری که یاد صحبت دامبلدور افتاده بود و فهمیده بود که این روش چقدر به او کمک کرده بود گفت:راست میگه زود باشید دیگه همه باید اصول ایمنی رو رعایت کنیم.رون با اینکه از این حرف هری تعجب کرده بود کمی فکر کرد و پرسید که:پارسال لاوندر برای هدیه ی کریسمس بهم چی داد؟هری گفت:یه گردن آویز قلبی شکل که روش نوشته بود عزیزم.رون هم گفت:و من هم اون رو یه راست انداختم توی زباله دونی.فرد گفت:با وضع مالی که داشتی این کارت خیلی عجیب بوده و جرج ادامه داد:آره و این نشون دهنده ی عشق پاکت نسبت به هرمیون بوده. و همه شروع کردن به خندیدن حتی مودی هم یه لبخند زد و گفت دیگه مطمئن شده که هریه واقعیه و می تونن برن.
همین که از دست مودی خلاص شدن هری رون و هرمیون رو کشید یه کنار و گفت که براشون خبرای مهمی داره.
هرمیون گفت:اتفاقا ما هم سوالای زیادی داریم که باید ازت بپرسیم ولی بذار مهمونا رو بدرقه کنیم اونوقت با هم می ریم بالا تا اخبارتو بشنویم.
هری دید که حرف حساب جواب نداره گفت باشه.
اول از همه دوستای بیل بودن که می خواستن برن بعد از اون کم کم دوستای فلورهم رفع زحمت کردن چون می خواستن با هم به فرانسه برن. بعدش نوبت رفقای آقا و خانوم ویزلی بود که برن و پدر ومادرهرمیون هم به همراهی دو تا کاراگاه به سمت خونشون رفتن.آقای ویزلی کاراگاهها رو مرخص کرد و تنها کسایی که تو خونه مونده بودن اعضای محفل بودن.آقای ویزلی گفت:اگه خوابتون نمی اد یه دونه جلسه ی کوچولو بگیریم که هممون از اخبار جدید باخبر بشیم.
دل هری تو سینش فرو ریخت.با خودش گفت حتما یکی موقع صحبت کردن با رون و هرمیون گوش وایساده بوده و فهمیده که هری خبرای جدیدی داره.وقتی به رون و هرمیون نگا کرد فهمید که اونا هم تعجب کردن.در حالی که هری دنبال موردی می گشت که بجای خبرای اصلی به محفل بگه آقای ویزلی گفت:خوب حالا که همتون موافقین باید بگم که ریموس موارد جدیدی درباره ی تلاش اسمشونبر برای جمع آوری اینفریها پیدا کرده که بهتره خودش برامون توضیح بده.
دل هری آرام گرفت.منظور آقای ویزلی اخبار او نبود و کسی هم نفهمیده بود که او کجا رفته بود.
لوپین شروع کرد:درسته طبق تحقیقاتی که کردیم فهمیدیم که ولدمورت می خواد دوباره ارتش سابقشو داشته باشه منظورم همون جسدهای متحرکه من تو کتابایی که در این مورد خوندم فهمیدم که تنها راه نابود کردن اونا سوزوندن اوناس برای همین فکر کنم که باید بریم به مخفیگاهشون که و اونا رو نابود کنیم قبل از اینکه به مردم حمله کنن.
آقای ویزلی گفت:خوب حالا رای گیری می کنیم.هر کی با نظر ریموس موافقه دستشو ببره بالا.
همه ی دستها بالا رفتند.آقای ویزلی ادامه داد:خوب تصویب شد پس به نظر من فردا رو تمرین طلسمهای آتشی می کنیم و پس فردا می ریم جایی که ریموس پیدا کرده.حالا هم هممون باید بریم بخوابیم وگرنه نمی تونیم فردا رو درست تمرین کنیم.
آقای ویزلی بلند شد و پشت سرش بقیه ی اعضای محفل بلند شدند و از هم خداحافظی کردند و هر یک به طرف خونه هاشون حرکت کردند.
هری،رون و هرمیون هم به طرف اتاق رون رفتند که با هم صحبت کنند.وقتی هری در رو پشت سرشون بست به هرمیون گفت:می تونی یه کاری بکنی که کسی صدامون رو نشنوه.هرمیون هم بلند شد و عصاشو بطرف در گرفت و زیر لب وردی خوند و دوباره اومد نشست.
-چی کار کردی هرمیون؟
-این یه ورد نسبتا قویه که نمیذاره کسی صدامون رو بشنوه مثل همون کاری که مامانت برای جلسه های محفل انجام میده و دیگه گوشهای گسترش یابنده ی فرد و جرج هم نمی تونن بیان داخل و به حرفامون گوش بدن.خوب حالا بگو ببینم هری کجا رفته بودی؟
اینم از فصل 11 پوست خودمو کندم تا بتونم داستانی بنویسم.امیدوارم خوب شده باشه.برای فصل بعد نظر بدید تا ببینم چی می شه.
شاید تا یکی دو هفته ی دیگه نتونم آپ کنم.به هر حال اگه یه دفعه نتونستم بیام بالا از دستم ناراحت نشین.چون درسام خیلی سنگین شده این آناتومی داره ذره ذره آبم می کنه.ولی فکر نمی کنم که برای فصل بعد بیشتر از یه هفته معطل بشین خدارو چه دیدین شایدم جوگیر شدم همین فردا براتون گذاشتم.
پس فعلا خداحافظ.
به نام خدا
سلام به همتون
از اینکه خیلی دیر اپ می کنم ببخشید ولی دسترسی من به اینترنت محدوده.به این خاطره که دیر اپ می کنم و اصلا قصد تلف کردن وقت و پول شما رو ندارم.
امروزم فقط نیم ساعت وقت دارم.واسه همین نمی تونم فصل جدیدو بذارم ولی قول می دم همین یکشنبه حتما بذارم.
در ضمن تو این پست می خوام در مورد فصلای قبل نظر بدین و بحث کنید و اینکه کجای کارام ایراد داشته(البته بجز اینکه می خواد داستانی بشه چون خودم می خوام فصل بعد رو بشکل داستان بکنم.)
خب داره دیرم می شه باید برم سر کلاس.
در ضمن جواب نظراتتون رو هم خواهم داد.مطمئن باشید.
خداحافظ.
به نام خدا
سلام بی سلام
والا دیگه نمی دونم چی بگم.![]()
آخه چرا نظر نمی دید؟![]()
دیگه دارم خسته می شم.![]()
ترکیدم از بس من نوشتم و شما خوندین و نظر ندادین.
خلاصه باید بگم از شما انتظار نداشتم که با من اینجوری رفتار کنید.![]()
وای بحالتون اگه داستان و بخونید ولی نظر ندید.
آخه نظر دادن که وقت زیادی نمی خواد.
من خودم همیشه تو سایتای مختلف نظر میذارم.
هیش کی منو دوست نداره.![]()
تو رو خدا
ابن دفعه که اومدین کلی نظر بهم بدین.
پس فعلا به امید روزی که نظرات از ۵۰ رد کنه.
خداحافظ.
به نام خدا
سلامی چو بوی خوش ...(جای خالی رو با هر چی خودتون دوست دارید پر کنید)
امیدوارم از فصل 9 کمال استفاده رو برده باشید.
حالا نوبتی هم که باشه نوبت فوتبالیسـ...چیز... ببخشید نوبت فصل 10 هستش که براتون میذارم حالشو ببرید:
1.وقتی که هری حرفای اسنیپ رو سبک سنگین می کنه می بینه با عقل جور در میاد واسه همین دیگه از اسنیپ سوالی نمی پرسه و رو به دامبلدور می کنه و میگه که حالا قضیه ی جاودانه سازها چی شد؟چون اونی رو که با هم از تو قدح درآوردن تقلبی بوده و یکی قبل از اونا بهش رسیده.دامبلدور وقتی میفهمه که اون جاودانه ساز تقلبی بوده اول یه کم فکر می کنه و به هری میگه که چیز دیگه ای توی جاودانه ساز نبود؟ و هری ماجرای نامه ی مرموز رو برای دامبلدور تعریف می کنه و میگه که آخر نامه بجای امضا نوشته ر.ا.ب.
2.اسنیپ که معلوم بود تحت تاثیر قرار گرفته به دامبلدور میگه که دیدید گفتم ریگلوس رو خودش نکشته...هری که منظورش رو نمیفهمه از اسنیپ می پرسه که آیا در مورد ر.ا.ب نظری داره.اسنیپ هم فقط با نگاه تحقیر امیزی بهش نگا می کنه و بقیش رو میذاره به عهده ی دامبلدور.دامبلدور شروع میکنه به صحبت کردن(اینجاشو نمیشه داستانی ننوشت):هری،این داستان برمی گرده به حدود 27 سال قبل وقتی که من برای اولین بار ریگلوس بلک رو دیدم.اون هم مثل بقیه ی سال اولی ها اومده بود به هاگوارتز تا کلاه گروهبندی اونو تو یکی از گروهها بندازه ولی یه اتفاق عجیب اونجا افتاد که متاسفانه برادرش،سیریوس به همراه پدرت اونو ندیدند بخاطر اینکه هردوشون توی بازداشت بودند.وقتی که نوبت ریگلوس شد که کلاه رو روی سرش بذاره کلاه از روی سرش افتاد.دوباره وسه باره هم از سرش افتاد تا وقتی که همه متعجب شده بودند بلاخره در بار پنجم وقتی که پروفسور مک گونگال کلاه رو محکم روی سرش گرفته بود کلاه اول گفت گریفنـ...ولی بعد نظرش رو عوض کرد و گفت اسلایترین.اون موقع هیچ کس متعجب نشد که چرا کلاه نظرش رو عوض کرده چون همه فکر می کردند این یه چیز عادیه ولی فقط من به فکر فرو رفتم چون تا به حال سابقه نداشته بود که کلاه اینجوری کنه(هری می خواست چیزی بگه ولی دامبلدور دستش رو به اشاره ی اینکه ساکت باشه بالا برد)می دونم هری که برای تو هم اتفاق افتاده ولی مورد تو یه مورد معمولی بوده چون کلاه هیچ چیزی رو بلند نگفته بود و من فکر کنم که برای بعضی افراد این اتفاق می افته که کلاه بهش دو یا چند گروه رو پیشنهاد بده آخه کلاه گروهبندی می خواست خود من رو توی ریونکلاو بندازه ولی من هم مثل خودت بهش اصرار کردم که منو توی گریفندور بندازه... خوب بگذریم میگفتم که تا حالا هیچ وقت موردی مثل مورد ریگلوس پیش نیومده و من هنوز علتش رو نمی دونم،حتی چندین بار می خواستم از خود کلاه اینو بپرسم ولی چون دیدم حسابی مشغول شعر گفتنه روم نشده.بهر حال این اولین اتفاق عجیب در مورد ریگلوس بود ومن از دور اونو زیر نظر گرفتم حتی چند بار از سیریوس دربارش پرسیدم ولی فهمیدم که سیریوس علاقه ای به کنجکاوی در مورد خانوادش نداره.چند ماه بعد فهمیدم که اون در مورد جادوی سیاه استعداد فراوانی داره و این با وجود خانواده ی اصیلش تعجب زیادی نداشت در واقع چیزی که برام عجیب بود این بود که می دیدم گاهی اوقات بدور از چشم دیگران به بقیه ی دانش آموزا که معمولا هم هم گروهیش نبودن کمک می کرد،در واقع اون قلب مهربونی داشت که اصلا با قدرتش در مورد جادوی سیاه جور در نمی اومد گرچه حالا یه نمونه ی دیگه از اونو پیدا کردم،سوروس رو میگم(هری باور نمی کرد که چنین چیزی را دیده باشد ولی دید که صورت اسنیپ کمی سرخ شده است)...ولی این تنها موارد استثنایی در موردش نبود در واقع وقتی که سوروس بهم خبر داد که اون هم به جمع مرگخوارها پیوسته خیلی خیلی برام غیر قابل قبول بود چون با قلبی که اون داشت امکان نداشت بتونه شکنجه شدن کسی رو ببینه چه برسه که خودش این کارو بکنه.ولی چیزی که بیشتر از همه نظرم رو به خودش جلب کرد این بود که اون از وردهایی استفاده می کرد که من تا اون موقع نشنیده بودم یعنی اول فکر می کردم که اونا رو از توی کتابای سیاه یاد گرفته ولی وقتی مطالعه ام رو زیادتر کردم دیدم که هیچ کس قبل از خودش از اونا استفاده نکرده و مطمئن شدم که وردها رو خودش اختراع کرده واین برای یه پسر بچه ی 12-11 ساله خیلی تعجب آور بود حتی خود من هم اولین وردی رو که ساختم در سن 15 سالگی بود...اهم اهم .این صدای اسنیپ بود که دامبلدور را به خودش آورد
اسنیپ گفت:میشه این بچه رو دیگه راهی کنید پرفسور چون الان دیگه مراسم عروسی تموم شده و همه دنبالش می گردن .
دامبلدور که معلوم بود از گذشت زمان غافل شده بود از جا پرید وگفت:آهان...بله...بله...هری،تو دیگه باید بری همون جور که سوروس گفت دیگه داره دیر میشه ولی قبل از رفتنت باید یه چیزی بهت بدم.
دامبلدور دست توی ردایش کرد ویه شیشه ی بیضی شکل در آورد که توش مایع ارغوانی رنگی بود که برای هری آشنا بود:اینو بگیر هری یادت باشه که جون سوروس در خطره و تو باید ذهنتو وقت خواب کاملا خالی کنی که می دونم با وجود این همه چیزی که امشب برات اتفاق افتاد برات سخته و برای همین بهت یه شیشه معجون خواب بدون رویا میدم که قبل از خواب بخوری ولی بقیه ی شبها باید خودتو چفت کنی .این کار اصلا سخت نیست اگه یه کم تمرین کنی یاد می گیری بهتره از مودی بخوای که بهت تمرین بده و یادت باشه هر وقت احساس خواب آلودگی کردی یه کم موسیقی گوش کنی تا از فکرای دیگه راحت بشی .پس فعلا خداحافظ هری و یادت باشه که در مورد امشب به هیچ کس چیزی نمی گی البته نمی تونم مجبورت کنم که به رون وهرمیون چیزی نگی.در ضمن تاریخ بعدی ملاقاتمون رو خودم بهت خبر می دم.
هری از جاش بلند شد وبا هردو خداحافظی کرد و به سمت پله ها رفت.گرچه وقتی که می رفت گوشاشو تیز کرده بود که ببینه اسنیپ داره چی میگه:پرفسور میشه جلوی اون پسره از اسم کوچیکم استفاده نکنید...چه عیبی داره سوروس تو هنوز نتونستی اون خاطرات رو از ذهنت پاک کنی.تو هم جلوی هری منو آلبوس صدا کن من اینجـ...همین که هری چوبدستیشو به دریچه زد و گفت ((آب نبات لیمویی)) و از زیر زمین بیرون اومد صداشون هم قطع شد و هری مطمئن بود که اونجا رو دامبلدور جادو کرده که کسی از وجودشون با خبر نشه.
3.همین جور که هری برای رسیدن به پناهگاه سرعتش رو زیادتر می کرد سوالهای زیادتری هم به فکرش می رسید که می تونست در دیدار بعدیش از دامبلدور بپرسه.وقتی که به پناهگاه رسید دید که دیگه مراسم عروسی و رقص تموم شده و مهمونا در حال رفتن هستند.هری زود خودشو به دستشویی می رسونه و شنل رو از سرش در میاره و از دستشویی بیرون میاد که دوقلوها جلوش سبز می شن:ا،هری...تا حالا کجا بودی ما تمام خونه رو دنبالت گشتیم.نکنه رفته بودی هوا خوری.
اولا که دستشویی بودم.دوما به شما چه که من رفته بودم هواخوری یا نه.سوما چی کارم داشتید؟
اولا مگه ناراحتیه معده داری که یه ساعته توی دستشویی هستی دوما مگه نمی دونی اینجا پرسه زدن خطرناکه سوما ما می خواستیم بهت بگیم که...
وای هری بلاخره پیدات شد.این صدای خانوم ویزلی بود که از پشت فرد به طرفش می اومد.
آخیش...تمومش کردم(البته دست خودم هم شکست از بس نوشتم)بابا یکی نیست بگه بیکاری می شینی این قدر مطلب می نویسی میندازی تو این وبلاگت که یه پول سیاه هم نمی ارزه.آخه کسی اینجا نظر نمی ده که تو اینقدر وقتتو تلف می کنی.مثلا همین الان بایستی برم استخوان شناسی بخونم که هفته ی دیگه استاد آزمون می گیره.ولی یه ساعته جلوی کامپیوتر نشستم هی که مامانم میگه بلند شو میگم الان تموم میشه.حالا که می بینم کسی نظر نمی ده شیطونه می گه همین الان بزن سر حذف وبلاگ هم خودمو راحت کنم هم شما رو.
می خوام یه نظرسنجی دیگه بذارم که ادامه دادن یا ندادن داستان به اون بستگی داره پس زود نظراتتون رو برام بفرستید.
فعلا خداحافظ.
به نام خدا
سلام
بنا به درخواست خودتون من دامبلدور رو زنده نگه می دارم ولی فکر نکنید نمی تونستم ایده ی دیگم رو بنویسم ها تازه روی اون بیشتر کار کرده بودم.ولی خوب وقتی دیدم خودتون دوست دارید که دامبلدور زنده باشه دیگه چاره ای ندارم غیر از اینکه فصل 9 رو بذارم:
۱.دامبلدور از پشت عینک با همون نگاه نافذش به هری که مات ومبهوت مونده بود نگا می کنه.نفر دومی که پیشش هست رو خودتون می تونید حدس بزنید...اسنیپ با همون پوزخند همیشگیش هری رو زیر نظر داشت.دامبلدور به هری میگه که چرا قوانین امنیتی رو رعایت نمی کنه و چوبدستیش رو درنیاورده چون ممکنه به جای دامبلدور ولدمورت باشه که خودش رو به شکل دامبلدور درآورده باشه و از هری می خواد که یه سوال ازش بپرسه که فقط جوابش رو دامبلدور و خودش میدونستن و هری که درونش پر از سواله یه کم فکر می کنه و می گه که هدیه ی مورد علاقه ی دامبلدور در روز کریسمس چی بوده؟ و دامبلدور می خنده و بهش می گه که فکرشم نمی کرده که جوراب ابریشمی یاد هری مونده باشه و حالا هردومون مطمئن شدیم که هیچ کدوممون ولدمورت نیست.
2. بعد از این که هردو یا بهتر بگیم هرسه مطمئن شدن اسنیپ به دامبلدور می گه که مطمئنه که باید به هری همه چیز رو بگه و دامبلدور با ناباوری بهش میگه که اگه به هری نگیم پس باید به کی بگیم اون باید همه ی کارا رو بکنه ولی اسنیپ اصرار می کنه که ممکنه ولدمورت بتونه از راه فکرخونی به راز هری پی ببره بخاطر اینکه چفت شدگی هری خیلی ضعیفه و اون وقته که تیکه بزرگه ی اسنیپ گوششه.دامبلدور به اسنیپ اطمینان می ده که هری بتونه خودش رو در مقابل ولدمورت چفت کنه و اونوقت به هری اجازه می ده که سوالاتش رو شروع کنه.
3.اولین سوالی که هری میکنه اینه که مگه شما رو اسنیپ نکشته بود پس چطور دوباره زنده شدید و دامبلدور می گه که هیچ وقت مرده دوباره زنده نمی شه و با هیچ طلسم و جادوئی هم امکان پذیر نیست اون موقع که هری دیده بوده که اسنیپ داره دامبلدور رو میکشه فقط یه جابجایی ورد بوده که بدون صدا انجام شده و به جای طلسم آواداکداورا یه طلسم دیگه انجام داده که فقط از نظر نور مثل اجی مجیه ولی به هیچ وجه کشنده نیست و بعد از اون هم دامبلدور خودشو به مردن زده تا در یه فرصت خوب یه تیکه سنگ رو به شکل خودش درآورده و خودش رفته.
4.هری سوال بعدی رو از اسنیپ می پرسه که تا حالا با هری حرف نزده بود معلوم بود که در نفرتش نسبت به هری تغییری حاصل نشده بود همین طور که از نفرت هری هم چیزی کم نشده بود.هری می پرسه پس ولدمورت هیچوقت به تو شک نکرد و تو رو بازخواست نکرد.اسنیپ که اینبار قیافش ترسناک شده بود گفت چرا معلومه که لرد سیاه منو بازخواست کرد ولی من مثل تو در چفت شدگی ضعیف نیستم در ضمن من مجبور بودم همیشه زهرمهره رو زیر زبونم داشته باشم که اگه خواست منو با محلول راستی امتحان کنه من آماده باشم.
ادامه ی داستان رو در برنامه ی بعد ببینید.
به نام خدا
سلام خسته نباشید.
خیلی متاسفم که این دفعه زیر قولم زدم و بعد از اینکه نظرات ۱۰ تا شد بقیه ی داستان رو نذاشتم ولی دیدم بهتره یه کم دیگه صبر کنم تا افراد بیشتری در نظرسنجی شرکت کنن.به هر حال چاره ای هم نداشتن چون به دو دلیل سرم خیلی شلوغ بود.اولا ماه رمضون هست و آدم حال پشت کامپیوتر نشستن رو نداره دوما درسای دانشگاه سنگین تر شده و من نمی تونم که هی توی مرکز کامپیوتر باشم.
بگذریم...حالا که نتایج نظرسنجی تقریبا معلوم شده من فصل بعدی رو می ذارم.
در ضمن یادتون باشه وقتی می گم در مورد داستان نظر بدید منظورم این نیست که فقط بگید خوبه یا بده منظورم اینه که به نظر شما داستان چه جوری ادامه پیدا کنه.
پس فعلا فصل بعد رو بخونید که تا سه چهار روز دیگه آپ نمی کنم.![]()
راستی اگر نخواستید نظراتتون رو در مورد ادامه ی داستان کسی بفهمه بهم ایمیل بزنید.
به نام خدا
سلام
قبلنا می گفتم تهدید کردن اصلا کار خوبی نیست ولی حالا می بینم بدون تهدید کارم به جایی نمی رسه واسه همین می خوام یه تهدید درست و حسابی بکنم:
فصلهای بعدی آماده هستن ولی تا تعداد نظرات ۱۰ تا نشه اونا رو نمیذارم.
در ضمن مطمئن باشید که بقیه ی داستان از قبلش قشنگتره.
به هر حال میل خودتونه.من که واسه ی خودم داستان نمی نویسم.این وبلاگ هم متعلق به خودتونه.
اگه می خواید نظر بدید اگه هم نمی خواید بگید که زودتر جمش کنم.![]()
![]()
![]()
در ضمن تند تند نظر بدید.
به نام خدا
سلام بر همه ی شما بچه های گل
من تازه امروز بعد از یه هفته آپ کردم.باید بگم از دبدن نتایج نظرسنجی خوشحالم.چون خودم هم این اعتقاد رو دارم ولی باید یه سوال رو ازتون بپرسم شما فکر نمی کنید که هری نباید به کسی متکی باشه یعنی اینکه باید خودش همه ی کارهاش رو انجام بده؟
البته نمی گم که بخوام نظرتون رو عوض کنم که به این رای بدین که دامبلدور مرده چون من هر دو ایده ام رو اماده کردم فقط باید یه کم دبگه صبر کنید تا بقیه هم نظراتشون رو بگن.لطفا تو اگه جوابی برای سوال بالا داشتید از من دریغ نکنید.
فعلا خداحافظ.
به نام خدا
اگه آماده اید بریم سراغ فصل 8:
1.بعد از کشتن گری بک هری که حالش بد بود رو به پناهگاه بردن البته می خواستن اونو به سنت مانگو ببرن ولی خود هری اصرار کرد که اونو به پناهگاه ببرن.چون امیدوار دوباره از دامبلدور نامه ای براش برسه.ولی هیچ نامه ای براش نرسیده بود واین حالشو بدتر می کرد.از کاری که کرده بود کاملا راضی بود.و می دونست این تازه اول کاره و باید عادت کنه که مرگخوارها وخود ولدمورت رو بکشه تا بعد از اون دیگه راحت باشن تازه مگر خود دامبلدور اون جادوگر سیاه رو نکشته بود .
2.قرار بود آخر هفته جشن ازدواج بیل وفلور با جشن ازدواج لوپین وتانکس یکی بشه و بعد از اون هری به تنهایی به خونه ی قذیمیشون بره.رون و هرمیون وجینی هم اصرار داشتند که با هری برن ولی هری در تصمیم خدش قاطع بود و به هیچ وجه نمی خواست که کس دیگه ای رو بخطر بندازه گرچه اونها همون جا هم در امنیت نبودن.
3.جشن عروسی رو هرچی که می شد کش دادند وهر کس رو که می دونستند دعوت کردند گرچه کارهای امنیتی رو کاملا اجرا کرده بودند.هری بیشتر افراد حاضر در جشن رو می شناخت گرچهچند چهره ی جدید هم اونجا بودند که هری حدس می زد همکارهای جدید آقای ویزلی و دوستان بیل و فلور باشند.در همین حال که همه سرگرم مراسم جشن بودند به جغد سیاه که فقط چشماش سفیدی خیره کنندهای داشت از پنجره اومد تو ولی هیچ کس متوجه اون نشد و یه راست رو شونه ی هری نشست ونامه اش رو جلوی هری گرفت وبه محض اینکه هری نامه رو باز کرد پر زد و رفت.
4.هری نامه رو باز می کنه خط دامبلدور رو میبینه که نوشته ((اگه حاضری الان بهترین موقع برای دونستنه پس همین فلش رو دنبال کن.))هری با کمال تعجب پایین نامه رو نگا می کنه و یه فلش آبی رنگ ظریف می بینه که سمت در رو نشون می داد.هری اطراف رو نگا می کنه و می بینه از معدود دفعاتیه که هیچ کس حواسش نیست.شنل نامرئی شو می پوشه و پاشو از در میذاره بیرون وبه فلش نگا می کنه که سمت چپ رو نشون می ده...بعد از ده دقیقه پیاده روی به جایی می رسه که تا حالا اونجا رو ندیده بود ولی به نظر نمی رسید جای خوبی برای مخفی شدن دامبلدور از دست ولدمورت باشه.فلش ظریف به برکه ی آبی که اون نزدیک بود اشاره می کرد و وقتی هری به کنار برکه رسید یه دفعه فلش ناپدید می شه و تبدیل به حروف طلایی می شه که نوشته((آذربادی کینز)) و هری را یاد اسامی رمزهای هاگوارتز می انداخت برای همین اسم رمز را با صدای واضح گفت...هیچ اتفاقی نه افتاد برای همین او اینبار عصایش را تو آب برکه گذاشت ویکبار دیگه اسم رمز را گفت...ناگهان آب برکه مثل حوضی که راه آب آن را باز کنند تخلیه شد و دری مانند درهای زیر زمین جلوی هری ظاهر شد(این ایده رو از داستانهای علائدین گرفتن)هری به فلش نگا کرد و دید حالا با حروف قرمز رنگی نوشته بود ((آبنبات لیمویی)) وهری با چوبدستی به در ضربه زد و زیر لب گفت آبنبات لیمویی ...در به طرف داخل باز می شه و یه راه پله معلوم می شه.هری پاشو رو پله ی اول میذاره و راه پله رو پایین می ره از دور دو تا هیکل شنل پوش رو می بینه و به سرعت به طرف اونا می ره و می ایسته که یه صدای آشنا می گه:سلام هری خوشحالم که دوباره میبینمت...
اینم از فصل 8 امیدوارم خوشتون اومده باشه.
اینجا که رسیدم به یه مشکل برخوردم.راستش رو بخواین واسه از اینجا به بعد دو تا ایده ی کاملا متفاوت دارم که هر دوتاش خیلی محتمل هستن واسه همین می خواستم ببینم خواننده ها چی دوست دارن وهمون رو براشون بذارم.برای همین می خوام یه نظر سنجی تو وبم بذارم ولی دوباره به یه مشکل بر خوردم...نمی دونم چه جوری نظرسنجی بذارم.از خواننده های حرفه ای در مسائل وبی درخواست می کنم به من کمک کنن.
فعلا تا پایان نظرسنجی باید صبر کنید واسه ی فصل 9.
به نام خدا
سلام سلام صد تا سلام
فصل 7 آماده ی نوشته شدنه پس معطلش نکنیم:
1.هری و محفلی ها می رن بسمت اونجایی که گری بک دیده شده.تو یکی از خیابونای لندن نزدیک سنت مانگو.معلوم بود که گری بک می خواسته بره سنت مانگو و یه کاری بکنه ولی وقتی دیده اونجا پر از کاراگاهه بر می گرده ولی تو راهش هوس گاز گرفتن می کنه وبه یه بچه مشنگ که کنار خیابون بوده حمله می کنه و همین باعث می شه که کاراگاهها اونو ببینن ودنبالش کنن اونم مرگخوارها رو خبر می کنه که بیان کمکش وحالا 7 8 تا مرگخوار دارن با دو سه تا کاراگاه که حالا اعضای محفل هم اضافه شدن می جنگن.
2.آقای ویزلی و تانکس وهرمیون می رن سراغ بچه مشنگه وهاگرید هم میره طرف سنت مانگو که ببینه به اونجا آسیبی رسیده یا نه.مودی و مک گونگال هم با هری و رون و لوپین می مونن که به سه تا کاراگاه کمک کنن.(درگیریها رو خودتون مجسم کنید)به هر حال گری بک گیر هری میاد و هری هم چوبدستی گری بک رو از دستش بیرون میاره بعد صدای لوپین رو بخاطر میاره که نباید اون رو بکشن ولی یه صدای دیگه به خاطرش میاد صدای بچگی لوپین که از گری بک می خواد که گازش نگیره و همینطور صدای همه ی بچه هایی که این درخواست رو از گری بک میکنن وآخریشون که همین چند دقیقه پیش شنیده بود ... چوبدستیشو با میاره و با تمام تنفرش می گه آواداکاداورا
3.صدای هری به تمام گروههای در حال جنگ میرسه و همه مات ومبهوت می مونن ودر همین حال وهوا مرگخوارها خودشون رو غیب میکنن.هری لرزشی رو در وجود خودش حس می کنه که احتمال می ده اثر اولین قتلش باشه ودر حالی که مطمئنه که این آخرین بارهم نخواهد بود خودش رو روی زمین ولو میکنه.
4.لوپین وبقیه ی محفلی ها خودشون رو بالای سرش می رسونن وهری بهشون می گه که برای رفتن به آزکابان آمادست.ولی اونا مات ومبهوت بهش نگا می کنن ومی گن
اخرین قانونی که اسکریم جور وضع کرده اجرای طلسم های نابخشودنی روی مرگخوارها بوده و لازم نیست که به آزکابان بره.لوپین بهش می گه که نباید اینکارو می کرده حتی اگه می خواسته که اونرو بکشه می تونسته با یه طلسم دیگه اینکارو بکنه.ولی در نظر هری کشتن هر جوری که باشه یه اثر داره...
اگه یه کم سنگین بود ببخشید ولی نظر من اینکه فقط باید از قانون چشم در مقابل چشم استفاده کرد تا بشه جلوی ولدمورت رو گرفت.
برای اینکه بدونید چقدر حرف من درسته بهتر اینه که آیه ای از آیات قرآن رو براتون می نویسم.خواهش می کنم سرسری بهش نگا نکنید:
((گروهی دیگر را خواهید یافت که می خواهند که از قوم شما واز قوم خود ایمنی یابند و هرگاه که راه فتنه گری و شرک بر آنها باز شود به کفر خود بازگردد پس اگر از فتنه گری ونفاق با شما کناره نگرفت وتسلیم شما نشد در این صورت هر جا آنها را یافتید به قتل رسانید وشما را بر جان و مال این گروه تسلط بخشیدیم.))(سوره ی نسا آیه ی 91)
خوب فعلا با اجازه تا قسمت بعد رو آماده کنم.امیدوارم از آیه ای که براتون نوشتم درس گرفته باشید گرچه فکر نمی کنم افراد زیادی اون رو بخونن ولی اگه حتی یه نفرم پیام منو بگیره باز خودش خیلیه.
به نام خدا
سلام(با شرمندگی)
اول از همه باید از همه ی بچه هایی که معطلم شدن یه عذرخواهی به اندازه ی اقیانوس آرام بکنم.
ولی باید بدونید دلایل من موجه هست(لااقل از نظر خودم)آخه من باید می رفتم اهواز که برای دانشگاه ثبت نام کنم تازه بعدشم که بایست می رفتم خوابگاه که فعلا هیچ جور امکان آپ کردن ندارم پزشکی خوندن هم این مشکلات رو داره.ولی این دو روزه رو که اومدم ولایت(دزفول)می تونم ادامه ی داستان رو بذارم.
دوم باید از چندین نفر تشکر وبه چند نفری جواب بدم:
1.از آقای قاسم فلت تشکر می کنم که اینقدر بفکر بلاگ من هستی ولی در باره ی نظر اولت باید بگمs.o.s اخه من هر جایی رفتم بهشون التماس کردم که بهم لینک بدن ولی انگار همه از اسم سعید بدشون میاد.در مورد نظر دومتون باید بگم که تا حالا که ایده هام رو جای دیگه نخوندم و سوم اینکه از این به بعد جزئیات رو بیشتر میذارم چون خودم هم کتاب های آگاتا کریستی رو خوندم ودوست دارم و ما که شاکی نمی شیم تازه اگه یه چندتا فوش هم به معلم انشامون می دادی حال می کردیم(اینجاش رو الکی گفتم).2.از سارا خانوم هم متشکرم که لطف دارن و منتظر میشن.
3.از شاهزاده ی بی رگ هم ناراحت نمیشم و اگه دیدم نصف بچه ها می خوان که جمش کنم جادرجا مودمو می سوزونم.
4.از آقایون وخانوما سارا و نریمان و viper وگودریک و najini عذر خواهی می کنم که یه کم دیر شد ولی دلایلش رو بالا نوشتم تازه من که گفته بودم تا نظرات ده تا نشن فصل بعد رو نمیذارم.
5.آقا یا خانوم بی سرزمین تر از باد من نمی تونم فعلا در این رابطه چیزی بگم ولی اگه خودتون داستان رو دنبال کنید می فهمید
پس تا فصل بعدی که الان میذارم خداحافظ.
مثل اینکه باید از تهدید استفاده کنم تا نظر بدید.
باشه من هم قسمت بعد رو نمیذارم تا نظرات به ۱۰ تا برسن.
البته من می خوام با هرمیون ۲۰۰۴ همکاری کنم(هنوز خودش قبول نکرده ولی اگه قبول کرد)می تونید بهترین داستانی رو که تا حالا خوندین رو بخونین.
لینک هرمیون ۲۰۰۴ رو هم تو لینکام گذاشتم.(هری پاتر و قدرت عشق)
پس فعلا خداحافظ.
به نام خدا
سلام خوبین؟
امروز سرحالترم.
واستون فصل 6 رو میذارم.چون داستان داره هیجانی می شه نباید وقتمون رو الکی با دیدن عکس مکس تلف کنیم:
1.هری که هنوز هاج واج به نامه مونده اگه قبول کنه که دامبلدور زندست باید قبول کنه کسی که پدرمادرشو لو داده واقعا از رفتارش پشیمون شده و این چند سال رو تونسته ولدمورت و فریب بده کاری که تا حالا هیچ کس نتونسته انجام بده دلیلشم قدرت زیاد ولدمورت تو فکرخوانی داره البته هری به یاد داشت که اسنیپ خوب می تونسته خودشو چفت کنه ولی اگه قبول نکنه که دمبلدور زندست ... اون حالا دیگه مطمئن بود که دستخط مال دامبلدور بوده ولی آیا باید قبول می کرد که ولدمورت این قدرتو نداره که از دستخط یه نفر کپی برداری کنه ... پس اون جونور قرمز چی؟ ولی هری اون رو واضح ندیده بود.اگه اون موقع عینکش رو زده بود این موضوع پیش نمی اومد ... ولی تنها چیزی که نمی تونست انکار کنه این بود که موقعی که دامبلدور بهش رمز خودش رو گفته بود هیچ کس اون اطراف نبوده.
2.هری از اتاقش پایین میره . نمی دونه به کسی چیزی بگه یا نه ولی ته دلش نمی خواد این کورسوی امید رو که داره به خورشید تبدیل می شه رو خاموش کنه.میاد پیش بقیه که همه چوبدستیاشون رو آماده گرفتن ومنتظر حرکت به سمت ماموریتشون هستن.خانم ویزلی به هری می گه اگه حالش خوب نیست می تونه بعدا تو یه ماموریت دیگه شرکت کنه ولی هری میگه که حالش از این بهتر نمی شه.
3.از لوپین می پرسه اولین ماموریت چیه.لوپین می گه یه ردپایی از گری بک پیدا شده میریم بینیم می شه پیداش کنیم یا نه.هری که خودش رو آماده ی هر چیزی کرده بود احساس کرد با شنیدن اسم گری بک خونش به جوش اومده و دید چهره ی لوپین هم همونطور شده(هر چی باشه این گری بک بوده که لوپین رو اینطوری گرفتار کرده).هری می گه که اگه بگیریمش چیکارش می کنیم ؟لوپین می گه می فرستیمش آزکابان...و هری فریاد می زنه که دوباره از اونجا فرار کنه...لوپین می گه ما نمی تونیم بکشیمش شاید یکی یا دو پاش رو قطع کنیم... هری می گه بی فایده ست من دیدم که ولدمورت می تونه اعضای انسان رو از اولش بهتر بهشون بر گردنه...لوپین که دیگه خسته شده بود بهش می گه حالا بذار بگیریمش اونوقت یه فکری براش می کنیم.
خسته شدم دیگه. این دفعه بیشتر شده بود تازه یه کم هم داستانی ترش کردم که بیشتر خوشتون بیاد.
به نام خدا
سلاممو خوردم...
با اینکه هنوزم حالم جا نیومده ولی منم بعضی وقتها باید مثل دامبلدور افکارم بریزم توقدحم(وبلاگم) که سرریز نکنه:
1.بعد از اینکه هری و رون و هرمیون عضو محفل شدن از خیلی از مسائل مهم باخبر می شن مثل اینکه خونه ی مالفوی ها کاملا تخلیه شده و یه محافظ جادویی خیلی قوی از خونه ی ریدل تو لیتل هنگتن مراقبت می کنه.
2.هری احتمال می ده که یکی از جاودانه سازها اونجا باشه چون دامبلدور گفته بود که ولدمورت جاودانه سازها رو جایی مخفی می کنه که قبلا اونجا آدم کشته باشه.
3.این موضوع رو با رون و هرمیون درمیون میذاره.اونا هم با این نظر موافقن گر چه کمک دیگه ای نمی تونن بکنن.
4.فرداش که قراره عروسی باشه اتفاقهای عجیبی پشت سر هم می افته اول صبح که از خواب پا میشه یه نامه بالای سرش می بینه بعد از پشت پنجره چندتا پر قرمزو می بینه که بسرعت رد میشه ولی چون عینکش رو چشماش نبود نمی فهمه که چی بوده.نامه رو نگا می کنه توش نوشته((باور کن)).وبازم معنیش رو نمی فهمه ملی دستخط به نظرش آشناتر می آد.بعدش خانم ویزلی زود می آد تو وبهش می گه که علی رغم خواستش باید بهش بگه چون حالا توی محفله واسش ماموریت دارن که وقتی قیافه ی بهت زده ی هری رو می بینه فکر می کنه از حرف اون متعجب شده در صورتیکه اون وقتی اسم محفل رو می شنوه یاد دستخطی می افته که دو سال پیش مودی داد دستش تا از بر کنه بعد یاد اون جونور قرمز می افته وبعد یاد پارسال که تو راه خونه ی اسلاگهورن دامبلدور می گه از مربای تمشک خوشش می آد...وبعد یه نگا به نامه می کنه و باور میکنه.
آخیش... راحت شدم...بقیش واسه بعد البته اگه واسه ی کسی اهمیت داره.
به نام خدا
یه سلام بی بخار
از وقتی دیدم استقبال زیادی از نظریات ارزشمند من نمی شه(همش ۴ دونه نظر واسم اومده) پیش خودم میگم بایستی به روش بقیه عمل می کردم.
مثل اینکه بچهها بیشتر دوست دارن یه داستان بی مزه رو بخونن ولی توش هری با جینی برن حموم.
اصلا من چرا خودم رو معطل این فکرای بیخودی می کنم با یستی از همون اول شروع می کردم به نوشتن داستان.
ولی خوب ماهی رو هر وقت تو ماهی تابه بذاری سرخ میشه پس بسملا ...
اه... نمی شه آخر یکی نیست به من بگه تو که استعداد نداری مرض داری وقت خودتو هدر میدی یا به قولی آب توی هاون می کوبی...
اشکال نداره اینقدر روش خودمو ادامه می دم تا بلاخره یا دل شما رو بدست بیارم یا کامپیوترم(مودمم) بسوزه.
فعلا چون حال وحوصله ی ایده اولاسیون ندارم چند تا عکس قدیمی براتون می ذارم تا چشتون درآد بلکه ارزش نظریاتمو بفهمید.![]()
به نام خدا
سلام دوستان
بعد از اون فیلم که می دونم ازش لذت بردین می خوام فصل 4 رو start بزنم ببینم کسی چیز دیگه می گه یا نه:1.تو خونه ی ویزلی ها دارن مقدمات مراسم ازدواج بیل وفلورو آماده می کنن و اگه لوپین وتانکس هم راضی شدن مراسمشون رو دو ترکه میذازن.
2.هری بعد از اون نامه ی مشکوک حالا دنبال نمونه ی اون دستخط می گرده ببینه نامه از طرف کیه ولی تلاشش بی نتیجه است.
3.البته بخاطر اینکه آقای ویزلی وزیر شده امکانات وهمچنین امنیت اونجا رو به حداکثر رسوندن.شب قبل از عروسی آقای ویزلی با بقیه ی محفلی ها توی خانه ی گریمولد جمع شدن و دارن در مورد خنثی کردن نقشه های ولدمورت حرف میزنن.اونا تعجب کردن که با اینکه رازدار محفل مرده هنوز اونجا لو نرفته ولی با این وجود می خوان محل محفل رو عوض کنن.
4.اونا خونه ی ویزلی ها رو انتخاب میکنن.رازدارشم لوپین میشه.
5.بعد از انتخاب محل محفل هری اصرار داره که اونم عضو بشه چون اولن سنش قانونی شده و مدرسه رو هم اگه باز بمونه ول میکنه.به این ترتیب هری و رون وهرمیون اعضای جدید محفل میشن.
تا همین جا بسه بقیه ی افکار خفنم رو انشاا... اگه عمری باقی بود براتون می فرستم.
به نام خدا
یه سلام دیگه
میبینم که خسته نیستید.
امیدوارم ازفصل 3 خوشتون اومده باشه.
واسه ی تنوع هم که شده یه دونه فیلم تبلیغاتی از هری پاتر میذارم برید حالشو ببرید.
یک هم شما نظر بدید دیگه.
به نام خدا
شروع میکنم (با سلام
) فصل 3:
1.هری خونه ی خاله شه.ازتوی روزنامه ها همه ی اخبارا رو می گیره.تلویزیون مشنگها هم اتفاقای مهم و عجیبی رو میگن ولی مشنگها نمی دونن اوضاع از چه قراره.
2.خاله وشوهر خالش از این می ترسن که ولدمورت بخاطر کشتن هری به اونا صدمه بزنه ولی هری بهشون اطمینان میده که دست ولدمورت بهشون نمیرسه چون یه جادوی قدیمی ازشون محافظت میکنه.
3.قراره هری به وزارتخونه بره که امتحان غیب شدن بده.خانواده ی ویزلی هم قراره باهاش برن واونو به خونه ی خودشون ببرن و از این به بعد دیگه به پریوت درایو برنمیگرده.
4.آقای ویزلی از وزارتخونه براشون ماشین درجه یک می گیره.سر و وضع ویزلی ها خیلی بهتر شده.هری و رون با هم قبول می شن و بعد تو خونه ی ویزلی ها پیاده می شن.
5.یه جغد واسه هری نامه می آره که توش با یه دستخط آشنا نوشته:((من مربای تمشک دوست دارم)) و هری که معنیش رو نمی فهمه به کسی چیزی نمیگه.به نام خدا
خب سلام.
چطورین؟ من زود رفتم کارت گرفتم.آخه نمی تونم دوریتون رو تحمل کنم.
خب دیگه مثل اینکه زیادی تعارف تیکه پاره کردم بریم سر اصل مطلب.
البته چون من خودم از این آهنگه خوشم اومده واستون لینک میکنم.بعدش می ریم سراغ فصل 3.محبوبه ی شب
به نام خدا
اگه واسه فصل دوم اماده اید معطلتون نمی کنم:
1.اول میریم سراغ ولدمورت که از اخرین اخباری که جاسوسش براش آورده بود خیلی عصبانیه.کارایی که آرتور ویزلی کرده مثل گذاشتن نگهبان برای خونه ی 12 گریمولد براش گرون تموم شده.اون داره سر مالفوی داد میزنه و میگه که پسرش خیلی بهتر از اون از پس کارای سپرده شده بهش براومده. وحالا باید هر جور شده جاودانه سازو گیر بیاره چونکه اولیش بخاطر حماقت اون از بین رفته.
2.اسنیپ بخاطر کاری که کرده به مقام دستیار اول ولدمورت رسیده ولی چون دیگه نمی تونه جاسوسی محفل رو بکنه خونه نشین شده.
3.بلاتریکس داره از حسودی منفجرمیشه ایندر اوندر میزنه تا بلکه بتونه یه جوری واسهاسنیپ بزنه تا آخر سر یه چیزی پیدا میکنه.
4.میره به ولدمورت میگه که اسنیپ دامبلدور رو با اجی مجی لاترجی نکشته فقط یه جوری جادوش کرده که ما فکر کنیم کشتتش. دلیلشم اینه که به گفته ی گر بک دامبلدور بجای یه مرگ بون سرو صدا سه متر از زمین بلند شده وبه زمین افتاده.(البته باید بگم من این رو توی کتاب یکی از دوستان اگه اشتباه نکنم آقای پاشایی دیدم ولی نظر شخصی خودم قبل از دیدن کتابشون همین بود)
5.ولدمورت اسنیپ رو حاضر میکنه وبهش محلول راستی میده واسنیپ هم بعد از خوردن محلول میگه که بالا رفتن دامبلدور فقط بخاطر تنفر بیش از حد نسبت به اون بوده چون یکی از عوامل اصلی در اجرای این طلسم تنفر شخصیه و وفاداریش نسبت به ولدمورت ذره ای هم خدشه دار نشده.
خوب فعلا تا همین جا داشته باشید بقیه اش باشه وقتی کارت اینترنت خریدم.
به نام خدا
دوباره سلام.
امیدوارم از نظریات زیبا وتعجب آور من به اندازه ی کافی لذت برده باشید.
راستش چون من هنوز تو ساخت وبلاگ تازه کارم نمی دونم ایمیلمو باید کجا بذارم که شما راحت بهش دسترسی داشته باشید ازاین بابت عذرخواهی منو پذیرا باشید واگر خواستید به من ایدههای جدید بدید زحمت بکشید به آدرس doobarara@yahoo.com برام پیغام بذارید.
برای فصل دوم نظریات یه کم دیگه باید صبر کنید.
فعلا چند عکس گلچین شده از سایتهای mugglenet و darkmark ببینید.(البته خودم از وبلاگ harrypotter2000 کش رفتم)
به نام خدا
با سلام خدمت دوستان عزیز که زحمت دیدن وبلاگ من رو به خودتون دادید.
باید بگم که اولش که وبلاگمو درست کردم می خواستم مثل بقیه داستان خودمو بنویسم ولی به چند دلیل صرف نظر کردم:
1. اول اینکه به نظر من یه کم دزدی حساب می شه آخه رولینگ بیچاره n سال روش زحمت کشیده اونوقت ما بیایم هری پاتر رو عشقی کنیم خیلی بی انصافیه.
2. اونایی که میان اینجا اکثرا مثل خود من وقت زیادی ندارن که بشینن داستان صد من یه غاز ما مبتدیها رو بخونن.
3.تازه اگه وقت کنن باز هم ممکنه بخاطر زیادی مطالب اونارو با هم قاطی کنن .
4.خود من هم نه وقت نوشتن داستان رو دارم نه استعدادشو(آخه تو 13 سال تا دیپلم یه بار واسه دلخوشی ادبیات وانشا بهم بالاتر از 17 ندادن ).
خلاصه بعد از کلی فکر کردن و چکنم چکنم گفتم ایدههای کتاب 7 رو همین جوری خشکه بنویسم ببینم تا چه حد بچهها باهام هم عقیدن.
خوب می خوام اولین ایده رو واسه فصل اول بدم:
اول تو وزارت خونه جلسه گذاشتن که چرا اسکریم جور نتونسته حملهها رو کنترل کنه و همه ی مردم عصبانین ومی خوان که وزیر عوض بشه.
دوم وقتی اسکریم جور نمی تونه جوابی بده به این نتیجه میرسن که آرتور ویزلی رو وزیر سحر و جادو کنن که درسته خیلی دور از انتظاره ولی چون خود رولینگ بهش اشاره کرده (کتاب 5 ترجمه ویدا اونجا که رون درباره ی قهرمانی کوویدیچ حرف میزنه) پس احتمالش میره.
سوم اینکه این خبر مثل توپ همه جا صدا میکنه و آرتور ویزلی هم همون کارایی که دامبلدور می خواست انجام بده مثل فرستادن افراد دیگه ای بسمت غولها و... رو با همفکری محفلی ها انجام میده.
آخر فصل اول هم می گه که ولدمورت از اخباری که براش از وزارتخونه ویه جای دیگه اوردن ناراحته.

